
عطف به مقاله دکتر باطنی در باب عقیم بودن فعل های مرکب و عدم امکان مشتق سازی آنان ؛ و زایایی افعال ساده که امکان گسترش زبان را فراهم می کنند و با توجه به واکنش های عملگرایانه ای که در این باب به چشم می آید مانند ساختن افعال ساده از اسم ها و صفت ها ( تلفنیدن،تلویزیونیدن،سرخیدن،زنگیدن،اسکلیدن . . .) که به ساحت جسمانی زبان نظر دارند و در گونه شناسی که در مصاحبه دکتر باطنی مطرح شد می توان گفت که به زیر شاخه چامسکی تعلق دارند،به منظری می رسیم که شاید با اصول محافظه کارانه مان چندان خوانا نیست.شاید این تولید انبوهی که در همین مدت کوتاه اتفاق افتاده نشان از مصرفی بودن و سطحی بودن این وضعیت بازخوانی شده دارد.
در این وضعیت شاید واکاوی به سبک هالیدی و ریشه شناسی این رفتار زبانی در طول تاریخ و عرض جغرافیای فارسی بتواند ضربات این ضربان ها را مستهلک کند و هلاک این بحث را به تعویق بیاندازد.
*
اگر رابطه ازلی ابدی زبان و ذهن را یک پیش فرض کلی به حساب آوریم ، افعال ساده مواجه مستقیم و ساده انسان با جهان اطرافند .مواجه ای غریزی و بی واسطه، بی تعلق و پیش فرض،بی غرض و ایدئولوژی.مارکس،بن لادن و آبراهام لینکلن هر سه می خوردند، می دیدند،و می خوابیدند.پس افعال ساده ساحت بروز هیچ پیش اندیشیدگی نیست.افعال ساده همزیست با فرایندی هستند که زایایی یک زبان را در پی دارد.افعال ساده زایایند.غریزه ، زایایی،بی واسطه گی، سادگی . . .و زنانگی!
حجم حضور افعال ساده در زبان فارسی روزمره ما حداکثر 115 کلمه است و در زبان انگلیسی 23000 کلمه.در ایران معاصر برای فعالیت های زنان در عرصه قدرت محدودیت های مختلفی وجود دارد اما از صده های پیشین انگلستان، ما با موجودیتی به نام ملکه مواجه ایم! جانداری که در دربار سلاطین ایرانی چند صد کپی ناقص از آن در حرم سرای همایونی به صرف افعال مرکب مشغول بوده اند.
فارسی زبان امروز، بقای زبانش را مدیون شاهنامه ای می داند که شاهکارش یک اسطوره پسرکشی است.نرینگی موجود در زبان و تفکر فارسی ، محافظه کاری و سنت پرستی را به وجود آورده که تاب زایایی ،تنوع ،تکثر و درک حضور دیگری را ندارد.نمی توانم موضوع را به افعال ساده محدود کنم اما عدم حضور جنسیت در افعال فارسی به معنای وارستگی و نگاه فرا جنسیتی نیست.بلکه به معنای حذف مسئله است. زبان و در نتیجه تفکری که قائل به جنسیت نباشد چه انسان شناسی و جهان شناسی را پیشنهاد می دهد؟کدام مذهب یا مکتب روانشناسی را می شناسید که موضعی در باب جنسیت و رفتار جنسی نداشته باشد؟ این جا در ساحتی عمیق تر به مسئله ای که دکتر باطنی مطرح می کند و زبان فارسی را زبان علمی نمی داند نگاه می کنم.زبان فارسی از این منظر به سبب حذف جنسیت و حذف امکان شناخت نسبت به انسان نه تنها علمی نیست بلکه انسانی هم نیست!
شاید به نظر زیاده روی بیاید اما همانقدر که علمی نبودن فارسی گزاره ای نسبی است انسانی نبودنش هم چنین است.
می خورم، می خوابم، می بینم، دوست می دارم ! به این احساس که می رسیم دامنه افعال ساده تمام می شود.هیچ فعل ساده ای در زبان فارسی برای این انسانی ترین احساس بشری وجود ندارد.
" دوستی + داشتن " چگونه رابطه ای است؟ مالکیت موجود در فعل داشتن به کجای این تاریخ مذکر که بر نمی گردد! فرهنگی که در زیست زبانی اش با پدرسالاری،قبیله سالاری، و در امتداد تاریخی آن با یک مرزبندی خودی و غیرخودی مواجه است بی شک در اولین مواجه اش با جهان، نسبت خود و هستی را با فعل داشتن می شناسد. از این جاست که کجایی بودن تو و در زمان معاصر خودی بودن توست که سهم تو را از غنیمت نفت معین می کند.همان نگاه تملک اندیش است که شهروند درجه بندی شده تولید می کند.با این همه فیلتر و عینک قومی ایدئولوژیکی که زبان فارسی حمل می کند نمی توان توقع داشت در مواجه با عشق و دگرخواهی رفتاری ساده داشته باشد.بی شک دوست داشتن هم عطف به محبت دارد و هم عطف به "حاکمیت-اطاعت" و شاید تردد این معانی را در لغت ولایت بیابیم.دوست داشتن،ولایت داشتن بر کسی یا چیزی است. رابطه ای که مبتنی بر عاطفه و بنا به مصلحت اندیشی،قوه اختیار را از معشوق می ستاند و نظام ارزشی برآمده از آن تمکین را زیباترین صفت برای محبوب می داند.این نرینگی مطلق مردان نیست.زنان نیز از تسلط بر طرف مقابل احساس آرامش می کنند. دو-دویی کلاسیک زن ذلیلی و شوهر ذلیلی آبشخوری به جز این نرینگی ندارد.این جاست که ناله های سوزناک شعرای کلاسیک ایرانی را امروزه به تمایلات آنرمال جنسی نسبت می دهند.همه با هم رجوع کنیم به سطر سطر "شاهد بازی در ادبیات فارسی" دکتر شمیسا.
دوست داشتن برای ما نمی تواند ذهنیتی جدا از مالکیت باقی بگذارد. در مالکیت همیشه منافع و اغراض نهفته است و نگاهی که پیراسته از غرض و خواسته نباشد نمی تواند به شناخت برسد.عدم درک حضور دیگری و دیکتاتوری تاریخی ذهن ایرانی نتیجه ای جز نشناختن زن ایرانی در پی ندارد.پس کدام زایایی؟ کدام افعال ساده؟
حالا از پشت مانیتور نگاهمان را به خیابان های شهر بر گردانیم، امروز ما پر از رابطه ها و عشق هایی است که دیگر حامل معنای مالکیت نیستند یا حداقل در نگاهی نسبی آن مفهوم را به چالش کشیده اند.آنچه زنان و مردان شهر ما از سر می گذرانند نسبت ضعیف تری با آن مفهوم ولایت دارد.
این جاست که در ترانه ای عاشقانه می شنویم:
" دیگه دوستم نداری دیگه دوستم نداری"
بله پدربزرگ.عشق هم همان عشق های قدیمی.ما دیگر هم را دوست نداریم.دیگر منفعت و مالکیتی قائل نیستیم.والتر بنیامین می گوید یگانه را شناختن کسی نا امیدانه دوست داشتن اوست.حداقل ما دهه شصتی ها دیگر امیدی به وفا داری و آینده ای طولانی نداریم.ما دوست نداریم بلکه می دوستیم!
دوستیدن خیابانی است.دوستیدن به جای کوی معشوق در یک پاساژ اتفاق می افتد و در یک کافی شاپ تمام می شود.با سپهری شروع می شود و با یک اس ام اس به پایان می رسد.این نسل به جای مالکیت،مصرف کردن را انتخاب کرده،حلال زاده همین اقتصاد وفرهنگ نفت زده است.
دیگر تو را ندارم
دوست!
پیراهن قرمزت را می پوشی
و باد
در موهای تو
آرامم می کند.
بگو برگردد
زنجیر طلایی ساعت را به او خواهم داد
و یازدهمین شب اردیبهشت را
*
بر شقیقه اش از ذرت
ماهی ممنوع
صدای سوت های قطار است
در ایستگاه بعد
نامه ها از پیرهن سرخ زن پیاده می شوند
و نور فانوس های میدان شهرداری
کودکان چرکپا را
به تردید می اندازد
بگو برگردد
*
من از سوال تو می ترسم
اگر این افرا
مکالمه باد ساعت ۵ را باور نمی کند
پس دسته ورق های بازی را نشان بده
و یک بوسه را
از چیدمان میز انتخاب کن
از پشت ماه سه شنبه
پرده های اطلس اتاق تو
دریدنی تر است
*
ملافه های قدیمی
پرستار های جوان را مردد می کند
همه انگور های تصویر روبرو از آن تو
تنها بگذار
آخرین خوشه میلادت را
از عطر بناگوشت جدا کنم
*
در تاویل اتاق های ژرف
پرندگان برنزی بی طاقت شدند
و سپیدی جذب موی تو شد.
"خورشید رو به خاموشی است"
این جمله پیش از آنکه آغازی بر یک داستان باشد پایانی بر یک اسطوره است.ازلیتی جانبخش که شک در وجودش، اطمینان عدم را در ذهن تاریخی انسان بیدار می کند.
و این برانگیختگی منطقی است که با تمام پیرامون شخصیت ها مواجه است.داستان، داستان از دست دادن کهن الگوهایی است که به ادراک و رویای ما از جهان، واقعیت می بخشند. اما آنچه در این نظام متلاشی شدن و نیست شدن، امتداد هستی را رقم می زند و تکیه گاهی نو به اهرم ذهن انسان می بخشد،صنعت،ماشین،تکنولوژی و در یک کلام نبوغ ذاتی انسان است. تنها اسطوره ای که در ذهن ما مرور می شود و این ویژگی ها را بازتاب می دهد، تراژدی ایکاروس است. داستان از این قرار است که با رو به خاموشی رفتن خورشید عده ای با یک کشتی فضایی برای کشف و حل ماجرا به سمت خورشید نیمه افروخته صفر می کنند، و اشاره ی ظریفی وجود دارد که آنها دومین گروهی هستند که برای این ماموریت اعزام شده اند.از گروه اول خبری در دست نیست.در طول مسیر بر اساس منطق داستان،خطراتی سفینه را تهدید می کند.خطراتی که باعث می شوند عده ای از مسافران پایانی دیگرگون از رویاهای خود داشته باشند. مانند ایکاروس های جوان که با لباس فضایی در برابر خورشید مرگزای تبدیل به ذره هایی از غبار می شوند.مرور می کنیم تصویر مرگ کاپیتان مشرقی تبار را. وقتی با چشمهایی گشوده از اگاهی و عصب، بر سطح طلایی سفینه، چشم در چشم خورشید،ذوب شدن خود را تماشا می کرد.سفر و ادامه قربانی می خواهد، وهر بار یونسی هست که در کام تاریک نور فرو غلتد تا انسان در برابر خدای طبیعت مقهور نباشد.در این ستیز، ارابه جنگی انسان،طراحی اعجاب آور سفینه ای است که می تواند بیشترین حد تابش خورشید را بازتاب کند و در پس سپر زرین خود، بهشتی آرام را به جا می گذارد با باغچه هایی سبز و حوضچه هایی سرد.تصویری که از پشت و فاصله ی زیاد از سفینه ارائه می شود لکه ی تاریکی را بر رخ خورشید به رخ می کشد.تکنولوژی ! لکه ای که انسان را نجات می بخشد.لکه ای که حالا در عدم حضور طبیعت و در ستیز با آن آرامبخش و زندگی بخش ِ آدمی است.سفر به ورطه های باریک خود رسیده است.در مواجهه با بخش های مخروب سفینه قبلی ما باعچه هایی آباد و سبز بر خورد می کنند که سندی بر حضور دیگری است.اما این دیگری کیست؟بازمانده قبلی؟ایکاروسی که در برابر قدرت نابودگر و قدسی خورشید تسلیم می شود.مسلمان ِ خورشید می شود و به عبودیت او روی می آورد.از جنس مرگ و نور باید شده باشد تا بتواند به زیست مرگبار خود ادامه دهد. وبی شک نمی تواند تحفه ای جز همان مرگ را برای نو آمدگان در پی داشته باشد.حالا خورشید که قدرت عبور از سطح زرین تکنولوژی انسانی را ندارد، سپر انسانی را دور می زند.حالا ایادی نور در پی شکار انسان بر آمده اند. و اولین قربانی زنی مشرقی است که نماد زایندگی و مادرانگی جمع است.آنگاه که لکه های خون بر انگشتانش گره می زنند، انگشتانی که آخرین پناهگاه، آخرین سبزینه ی به جای مانده از ویرانی های بسیار است.تمهید ایکاروس های جوان قاتل خورشید پرست را هم به کام نیستی می کشاند حالا آن لحظه ی ازلی فرارسیده است.حالا صنعت انسانی در برابر اسطوره قدسی قد کشیده است. ونه مانند او با مرگ بلکه با زندگی به ستیز او می رود.انفجار آخر باززایی خورشید است.پس گرفتن نور از دهان نور.حالا جوانه های نورند که بر سطح نقره ای و یخ بسته زمین می وزند و این روشنایی آغازی بر خدایی انسان است.پیروزی ات مبارک ایکاروس.

جمعه
با تنت در مجادله است
سپیدی اغواگر پیرهن
که راه راه
راه می بندد رگان تو را
تنیده در حوالی عصر
که دانه دانه
دانه می گیری
نخ تسبیحات انار را
حالا سپید و سرخ
دور می گیرد
نبض ساعت جمعه
به خون نشسته
بر بند رخت ها.
قتال ترین ماه منظومه ی شمسی. و در تواریخ آمده است در وجوب حجامت که بلا از تو می ستاند و شفافیت ضمیر بر تو عارض.(حذف به قرینه ی چی؟)
آقا ما را بردند! رفقا آمدند ما را از دم دانشگاه انداختند توی یک پیکان سفید مشکوک و ما تحصن بلد نشده بودیم هنوز.البته چشم هامان را نبستند و معلوم بود که کادری نیستند و عواملی خودسر می باشند.بعد مارا بردند یک جایی که نه نمور بود و نه تاریک و معلوم بود رانت نفتی گرفته اند که اینقدر مبلمانشان به نشیمن ما می نشیند و چقدر آنجا منشی هایش به چشم ما خواهری می کردند!
اما بساط همان قضیه تفتیش عقاید بود.اخوی فراماسونرمان می گفت انگیزاسیون! یعنی یک چیزی هایی به تو می گویند که انگیزه پیدا کنی.من تعالیم حزبی را مرور می کردم اما هیچ جا نگفته بودند گروه خونی آدم در شکنجه موثر است! ما هر چه راجع به سابقه امراض ایل و تبار و رفقا دانستیم با انگیزه بالا تقدیم حضرات کردیم اما انگار شکشان برده بود ما را لخت و عور کردند و روی یک تخت خوابانیدند و من فکر می کردم با پیکان تا ابوغریب یا گوانتانامو چقدر بنزین لازم دارد.خلاصه چندتا از آن کاره هایش آمدند با یک مشت لیوان که قبلن خلا مند شده بودند ما را بادکش کردند که ما مقاوت کردیم.
مستنداتش را که می بینید!
بعد مارا حسابی مالاندند که خیلی خوب بود و ما باز مقاوت کردیم و حتی به رویمان نیاوردیم که اینها ضعیفه اند!!!
و چقدر مقاوت خوب است! اما از آنجا که در هر بازجویی یادمان داده اند که یک نفر نقش آدم بده را بازی می کند یکی نقش ادم خوبه حالا آن ملعونشان آمد با داغ و درفش افتاد به جان ما خون سرخ ما را توی شیشه کرد و من آنجا شرمنده شدم چون فهمیدم خونم از بقیه رنگین تر است و آن رسوبات سرمایه داری هنوز در ماست از بس که خونمان بر خلاف بقیه خلقان سیاه بود!
دژخیمان که استیصال را در ما رویت کردند گفتند اینجا که تیغ زده اند شبکه خورشیدی و لنفی است و سمومات را دافع می باشد.آن وقت بود که دانستم ناخواسته بازیچه این شبکه بوده ام و حالا دارند ما را شستشوی مقضی می دهند!
خلاصه بعد از اینکه توبه نامه امضا کردیم به ما یک شربت خنک نوشاندند که دانستیم کار از کار گذشته و اینها...
چقدر سهل آن همه سوابق اوره و چربی و قند و مبارزات و تحزب را وا دادیم!
دریغ و حسرت بر ما.

"آلترناتیو یک :
پارینه های یک ماشین در پنج فصل
باغ بلند با نظام پنج فصل خود به انتظار یک ماشین است.بعد از سقوط ماشین زمان در دهه هفتاد و سقط آن قبل از تولد با جایگاهی در دوران کودکی.این بار یک ماشین یعنی "پروتز عام طبیعت امروز" که به صورت قطعات پنجگانه در پنج فصل می ریزند ، درون باغ بلند به حیات خود می رسد.ماشین طبیعت اصل رونمائی " تقدس پروتز ناآگاهانه" و کنکاش در ایجاد معنای عناصر باغ امروز است.
آلترناتیو دو :
همه قبل از یافتن استقلال شکل،کمی پائین تر مجموعه متراکمی از درهم آمیختگی را ساخته اند. درهم آمیختگی که شرایط دفن را به وجود می آورد.یعنی بدون پرسپکتیو،بدون واسطه.هر واسطه خود موضوع دفن است.کمی بالاتر واسطه ها معنای پرسپکتیو را مطرح می کنند.در اینجا اشاره بر جاماندن بعضی از عناصر دفن است که تنها با تمرکز در یک راهکار متنفذ شاخص می شوند.واسطه ها به دلیل اتحاد عناصر متراکم زیرزمینی بوجود می آیند و فرصت حیات را به دست می آورند یا بی حیاتی آن هم به دلیل تمرکز زیاد همه عناصر در یک نشانه. با اتکا به معنای شیب و پدید آمدن بستر متراکم خاک،یعنی حرکت معکوس رشد ضد جاذبه.پدید آمدن فضای کسر را در یک روند انهدام و دوباره شکل گیری می توان دنبال کرد.فضای کسر از پروسه طولانی تغییرات وسیع در تبدیل ها حاصل می گردد.فضای کسر شده حاصل جاماندن معادل خویش در زیر پا است .تنها بیابان از جنس خاک و آب می تواند به ناپایداری ابدی برسد و همیشه در تقابل با صورت خشک یا خیس کسر جاودان خواهد بود.آیا مفاصل را می توان در فضای کسر که با نیروی یگانه زیرین ساخته شده اند ساخت و هربار به چه شکل خواهند بود."
صبح جمعه خواب بودم مثل خود تو.بچه ها آمدند دنبالم،کشاندنم بیرون،رفتیم پارک حاشیه بلوار چمران شیراز.طفلکی ها گمان داشتند من می توانم چیزی از این متن بفهمم.فهمیدم اما وقت مسابقه رو به پایان بود.هر کداممان طرحی زدیم و تحویل دادیم.مشخص است که به جواب درستی نرسیدیم.10 نفر برگزیده شدند.9 نفر دختر بودند و یکی دیگر هم پسری بود که موهای بورش را از پشت بسته بود.نتیجه گرفتیم که به قول شمس تبریزی بیرون شویم و سبلت هامان را پست کنیم!
مراسم نهار را که از سر گذراندیم مانده بودیم با ظروف یکبار مصرف چه کنیم.سطل های زباله پر بود.گفتیم بگذاریم زمین زشت می شود پس کاری کردیم که زشت نشود.بعد از ظهر هر کس از کنار آتلیه آبگینه می گذشت با ردیفی از حجم هایی مواجه می شد مشابه این که می بینید.
مسابقه عکاسی با دو موضوع برگزار شد.یکی دقت و تقریب و دیگری فصل در بی فصلی.از عکس هایم راضی هستم.هنوز نتایج اعلام نشده.بعد نوبت سخنرانی مهندس مهرداد ایروانیان بود.تجربه شیرینی بود در معرض کسی مثل او بودن.از به لجن کشیده شدن پارک چمران می گفت و ساخت و سازهای بی ارتباط در مسیر باغ بلندی که طراحی کرده.می گفت در 17 سالی که گذشته 2 بار جمعیت را در آمفی تئاتر روباز پارک دیده.یکی وقت امتحان رانندگی و دیگری همین نوبتی که در کنار همیم.مردم از کنار ما می گذشتند.کنجکاو می شدند و در بین دانشجوها جایی می یافتند.آدمهای پیر،آدمهای مسن،آدمهای جوان و آدمهای کودک همه کنار ما بودند و ما هم لابد آدمهایی بودیم.روز شیرینی بود.ایروانیان به عنوان یک معمار خلاق جوایز جهانی و ملی زیادی کسب کرده است نگاهی کنیم به چند تصویر از آثار او:



امروز با سرخوشی تمام فریبت دادم.خونسرد و آرام به تو دروغ گفتم و احساسی معادل یا مشابه گناه ندارم.بی تشویش و آشفتگی همیشگی ام.همیشه فکر می کردم وقتی کسی برای کسی بی ارزش می شود آدم می تواند بی مصلحت اندیشی،با جسارت و صادقانه حرف بزند.قبل تر ها برای از دست ندادن تو با ترس و تشویش فریبت می دادم.امروز بی هیچ مصلحت اندیشی از روی تفریح با تو بازی می کنم.تو تاویل های خوشبینانه ای از بفاء احساسی بدوی در من داری.سعی می کنی اشتیاقی یا ترسی در من ایجاد کنی و من بازی ات می دهم.برایم مهم نیست چه اتفاقی برایت می افتد و تو سعی می کنی جزئیات همه اتفاقات را برایم شرح دهی.از من واکنش می خواهی ومن برایت طراحی می کنم.طراحی همان کلمه ای است که از دروغ یا فریب سزاوارتر است.هرچه باشد بار ترحم انگیز اخلاقی ندارد.تو به یک فضا نیاز داری ومن این فضا را به تو می دهم.تو گل هایی را بو می کشی که من با کاغذ رنگی ساخته ام و به افق های دوری فکر می کنی که محصول پرسپکتیو یک نقطه ای است که تنها از چند زاویه 30 درجه تشکیل شده.به حیوان خانگی ات غذا بده.روزنامه بخر و برای نماز بیدارم کن.فرقی نمی کند.در تمام این لحظات من سیفون را می کشم و به این فکر می کنم که این اسهال رمانتیک تا کی در ما به زیست انگلی اش ادامه می دهد.چقدر دوستت دارم عزیزم.
/سوره قدر/
سپرده ام
به اندازه شب
که نمی دانی
افزونه از هزار گردش ماه
فرشتگان و جان
که چیزی ِ دست هاشان
سلامی به آفتابگردان است.
مدام دست می زدند.استاد کمی کلافه بود.زیر لب چیزی گفت.ردیف های جلو خندیدند.من پرتره ام را تمام کردم که شبیه هیچکس نبود و استاد با چکش کاری تاریخ بالاخره توانست تمام جنبش ها و مکاتب نقاشی را روی نمودار سینوسی اش جا دهد.از کلاس که بیرون رفتیم هنوز دست می زدند.
از بچه ها خداحافظی کردم.توی راهرو جز من و نظافتچی که سراغ سیگار می گرفت کسی نمانده بود.باز هم دست زدند و اینبار صدای خنده شان هم وضوح بیشتری داشت.یک صدای مردانه و چند صدای ظریف زنانه.در باز شد و پسر جوانی بیرون آمد.نگاهش پر از خنده بود.یک نخ کنت به نظافتچی داد و از توی یخچال آبدارخانه جعبه ای شیرینی بیرون آورد.بین او و در کلاس ایستاده بودم.قبل از آنکه چیزی بگوید با لحن یک مامور حراست پرسیدم اینجا چه خبره؟ گفت انجمن ادبی!
دو سالی بود پایم را جایی نگذاشته بودم که تجمع شاعرانش بیش از 3 نفر باشد.وقتی از جلوی در کنار نرفتم گفت بفرمائید! دستش را روی شانه ام گذاشت و وارد شدیم.سلام کردم و همه پسرها و دخترهایی که صندلی هایشان را دایره وار چیده بودند سلام گفتند.جایی نزدیک در نشستم.روی تخته کلاس چند نام و شماره بود.پسری که مرا وارد کرده بود گفت کجا رسیدیدم؟یکی از آقایان جلسه که مقدار متنابهی مو و چیز های دیگر داشت گفت نوبت منه لابد! بعد غزلی خواند که به دل می نشست.گهگاه سر بعضی از کلاس ها دیده بودمش.بعد از شعر خوانی او، یکی از خانم ها که فکر می کردم و درست هم فکر می کردم که استاد زبان بود یک اسم دیگر به اسم های روی تابلو اضافه کرد. همه چیز به همین روال ادامه داشت.کسی شعری می خواند و اسمش روی تابلو اضافه می شد.گهگاه نیز بقیه چیزی یادداشت می کردند.هم غزل خوانده می شد و هم کارهای آزاد.شعر ها خوب بود.بعضی ها زیر زبان گوشم مزه می کرد.پسر جوان که حالا فهمیده بودم موسوی نامی است گفت شما هم کاری برایمان بخوانید.خواندم و باز صدای دست زدن فضای اتاق و راهرو بیرون و کلاس های مجاور را پر کرد.
حلقه با شعرخوانی من تمام شد بعد یک دسته کاغد سفید و بریده شده دست به دست بین همه چرخید.از نفر کناری ام پرسیدم قضیه چیه و توضیح داد که 2 اسمی که شعرشان بهتر بوده را انتخاب کن و بدون اولویت بنویس.(( بدون اولویت)) عبارت دوستانه ای بود.دو اسم را انتخاب کردم و نوشتم.لازم به توضیح نیست که اسم خودم هم یکی از از دو اسم بود.کاغذ ها که جمع شد شمارش آرا شروع شد.شنیدن اسمم وقتی خطی تیره و کوتاه جلوی اش اضافه می شد دلگرم کننده بود. و بعد تناوب و تکرار این اسم به شکلی واضح گونه هایم را سرخ کرده بود.به شکلی عصبی لبخند می زدم و سعی می کردم سرم را پایین نگه دارم. نگاهی به چهره هایی که می خندیدند، کرکری می خواندند و تعداد خطوط تیره جلو اسم هم را با صدای بلند تکرار می کردند نشانم می داد که جز من کسی از قضاوت شدن نمی ترسد.کسی به چندم بودن فکر نمی کند.وقتی باز هم صدای دست زدن و تشویق بلند شد ومن بسته کادو پیچ شده کوچکی را از آن استاد زبان می گرفتم نگاهی به اسم های روی تخته انداختم.جلوی بسیاری از اسم ها حتی یک خط تیره هم نبود.بسیاری از کسانی که سعی می کردند بدون آنکه دهانشان خامه ای شود،رولت های درشت را ببلعند حتی به خودشان رای نداده بودند.کسی مرا نمی شناخت.کسی نام کوچکم را نمی دانست. کسی کسی نبود.همه می خندیدند،شعر می خواندند و ذرات شیرینی را از دور دهانشان پاک می کردند.این همه چیز بود.برای منی که طاقچه اتاقم همیشه لکه ی چند لوح و جایزه ادبی را تحمل می کند این اتفاق تازه ای بود.نام ها را مرور می کنم،نه ابوتراب خسروی،نه جواد مجابی،نه شهلا پروین روح،نه شمس لنگرودی،نه شمس آقا جانی،نه علیرضا بهنام،نه هیچکس دیگری در آن اتاق نبود.داورانی که به چیزی فکر نمی کنند.جشنواره ای که از هیچ ارگانی هیچ صلتی نمی ستاند و دست هایی که بی هیچ سکه ای صدای شان تمام راهرو را پر کرده بود.مدام صدای دست زدن می آمد.
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
سواد ندارم
و سکه ای که مرا به خیابان شما بیاورد
در خیابان شما
بعضی درخت ها
از بعضی درخت ها
درخت ترند
بعضی آدم ها
از بعضی آدم ها
ترند
گریه می کنم
چشم می گذارم
و نمی شمارم
تا مثل تو بزرگ شوم
و دستم
به زنگ خانه تان برسد.