نيازي به گفتن نيست.روزهايم را حراج كرده ام تا بگذرند. روزهايي كه دوست ندارم.اينجا شوشتر نو است . جايي كه غم هايم را كهنه مي كنم و جواني غمگينم را به سلام هاي هر روزه باج مي دهم.حالا مي فهمم محيط چگونه سقف آرزوها را كوتاه مي كند.اينجا تنگ و كوتاه و زيباست. و زيبايي مرا نجات نخواهد داد.

+
به نبشته در آمده شنبه بیست و هفتم مهر 1387به گاه 12:24 به آه محسن اکبرزاده
|
این روزها ۲۴ ساعت کامل نیستند.چند ساعتی محوم.پرنده های این آسمان کوتاه در قاب دیوارهای حیاط محو می شوند و این کلمات در دهان گس من . . . انگار زیبایی آماده ام می کند.روی تختی که گوشه حیاط مانده دراز می کشم. سر برمی گردانم و جای خالی حوایم را بر پهلوی چپم تحمل می کنم. شوشتر مهربانی قبل را ندارد.برایت از این روزها خواهم نوشت.
+
به نبشته در آمده شنبه سیزدهم مهر 1387به گاه 19:51 به آه محسن اکبرزاده
|
می خواستم
برایت یک چتر
به خانه بیاورم
تو را
در خیابان یافتم.
تمامی باران ها
نشانی زمین را
گم کرده بودند
+
به نبشته در آمده یکشنبه هفتم مهر 1387به گاه 3:34 به آه محسن اکبرزاده
|