می توانستم به سنت عام در آستانه این فصل به تلخ نوشتن خود را موجه جلوه دهم.لذتی مالیخولیایی دارد دلگیرانه از فروردین نوشتن.می خواهم پرهیزگارانه از این وسوسه بگذرم و چنان که از روشنی ضمیر تو آموخته ام رها و بی خویش با بهار خویشی کنم.چرا ساده نگویم چه مایه خرسندم از شروع فصلی که انتهایش ابتدای توست. می توانم مثل ده سالگی ها پابرهنه تا انتهای فصل بدوم. بی خویش از خویش. بی پروای قضاوت و دوزخ. بگذار یک بار عریان جوانه هایم را به دیگران نشان بدهم. از هر چه بوده ام خسته ام. بگذار بگذرم از این گذار گذرنده در من. من که زیباترین دیگران بودم. . .
نمی توانستم
تمام روز را
زیر چتر فکر تو باشم
چای نوشیدم
و از خانه خارج شدم
خیس خیس خیس
در پری باران خیابان های اهواز
می گویی : باید!
اما من دلیلی پیدا نمی کنم
می گویی : نباید!
اما من دلیلی پیدا نمی کنم
"اما" را فراموش کن
این دیوانگی است!
خدایا
تن می دهم
تا بدانی
چه سان دوستت می دارم
دریا را آتش می زنی
ابر را مچاله می کنی
و سینه خیز
از شریانهای شهر بالا می کشی
تا در لیوانی آب
لب های مرا ببوسی
خدایا
هیچکس چون تو
با من عاشقی نکرد.