از صبح
بر مزار اطلسی هایم
باران گرفته است
پیراهنی سیاه
و چشمانی از خاکستر
به خاطره دارم
می ترسم
به موهای تو دست بزنم
و انگشتانم
در شعر
ناپدید شوند.
به خاطره خواهم رفت
بی اطلسی و وقت
تا باران
چشم هام را
از خاکسترت بزداید.
به خنکای این چهره
دست بکشی
و از خاطره هات.
باشد
شیشه ها را بالا می کشم
تا این جاده
چشمان روشنت را
از سرزمین های تاریک من
به در ببرد
