تبليغاتX
دورگه

دورگه

وضعیتی فاقد اصالت/ معماری،ادبیات...آدمیزاد

بت های ذهنی و خاطره ازلی

بت های ذهنی و خاطره ازلی 

لای کتاب هایم همه چیز پیدا می شود.پول،شماره تلفن،یادداشت،شعر،طرح...

و آنچه لای کتاب مانده معنا گرفته با آنچه لای کتاب مانده تر بوده و هر جامانده ای با کتابی که آن را بلعیده نسبتی دارد؛لابد!

حالا اگر این نقاشی ام( به بهانه ماژِیک نو خریدن و امتحان کردن) آشکار کند ازلیت تصویری را که در کتاب غروب های کودکی ام جامانده و این که جا می خورم همیشه از این همه اعترافات تکوینی،بی هوا می آیند و هواهایت را نشانت می دهند تا بفهمی برای آنچه هستی و جامانده ای در کتاب عادت هات دنبال بنیان های ایدئولوژیک و اثبات های سایکولوژیک نگردی...

ترسانم، از اعتراف بزرگ ترسانم، از سوتفاهم هایی که راه ها را تغییر می دهند و رگ ها را تنگ تر می کنند و منی که نمی فهمم،این طور،جامانده، در این کتاب قطور چه باید کرد...

آیا فرج دستی نیست که کتاب را باز می کند تا بتوانی خودت را به قدر یک تصویر تماشا کنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:46  توسط محسن اکبرزاده  | 

عصای موسا و شتر صالح در معماری

الگو ها بی زمانند.سالخوردگی شان تضمین می کند که از قطار تقویم پیاده شده اند.نقبی که می زنی تمام رویاها از باورهایی مرطوب گشته اند که نسل ها پس زمینه ای برای ادارک جهان بوده است.

دو اثری که در ادامه می بینید از گروه  OFF Architecture  انتخاب کرده ام.یکی شکافت دوباره دریاست این بار به معجزه ی رویا و تکنولوژی. و دیگری شکافت کوه است و آن زندگی که صالح در دل سنگ عیان می کند.هر دو طرح برای من حس عمیق پرهیزگاری و پرستش دارد.دو معبد یکی در آب و دیگری در سنگ

 

تصاویر بیشتر و بزرگتر و بهتر

کفی مرطوب و دیواره هایی که جریان آب اقیانوس را آبشاره مجانب تو می کنند وقتی عظیم ترین جانداران هستی مثل پرندگانی رها بر فراز سرت در گذرند.ایده هایی کودکانه و جسورانه و جدا از کاسب کاری های رایج معماران که در هر خط و طرحی الزام به نمایش خویش دارند، در این فضا هستی چنان پر شکوه در تجلی است که یادی از طراح در ذهن نمی ماند.

تصاویر بیشتر و بزرگتر و بهتر

کوه همیشه تحقیر آدمی بوده است و عصیانی زاده است که ماهیچه ها را برای فتح پاره سنگ ها به تپش می اندازد.حالا سنگ امین و پناه است.ماوا در جایی که آسمان خطی نحیف می نماید و جز اعلام ساعت و وقت جذبه ای دیگر ندارد.در گور زیستن و آسمان را در تهدیدی همیشگی دیدن اخلاقی را پی می افکند که چندان میل فتح و جسارت ندارد.مسافرخانه هایی در دل سنگ که گورهایی محتملند زیستی را سبب می زنند که همسایگی و ماوا در مرگ را برگزیده است.دل کندن از این آسمان رنجور آسان تر ست.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط محسن اکبرزاده  | 

سبز متوقف ناشدنی

سبز متوقف نشدنی
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13:42  توسط محسن اکبرزاده  | 

وصیت

 

در خاکسترم گلی بکار

روزهای آبان

عصب های نو رسیده ام

شکوفه ها را تغییر می دهند

و موریانه ها را دلتنگ می کنند

 


آیا پرنده ای

که آسمان عصر را جدی گرفته بود

پیراهن گلدار تو را بر بند می فهمد ؟

که نفس های بنفشه ات

پوست حریص شب را

تبدار کرده است

۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط محسن اکبرزاده  | 

از بچه گی تا حالا

از بچگی تا حالا تا همیشه.همیشه اون نفر وسطی منم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 4:14  توسط محسن اکبرزاده  | 

این داستان واقعی است جناب فروید

می دانم ابی و داریوش آهنگ مشترک هم دارند.چون برایم مهم نبوده اند از کودکی آنها را اشتباه می گرفتم.مردهایی بودند با ریش وموی زیاد و صداهای بم که فریاد می زدند.داریوش در باغی مهمانم بود برای او شراب و برای خودم نوشابه ریختم.ابی او را رسانده بود.بعد از مدتی گپ دوستانه که باغ شلوغ تر شد ابی آمد دنبال داریوش و با هم رفتند. در تمام این مدت چهره کسی که همراهش بودم شبیه هر دو بود و من با او از ابی-داریوش حرف می زدم.بعد از رفتنشان کسی را دیدم که اسمش میلاد بود اما احساسم به او شبیه اردوان بود ولی چهره احسان را داشت.احسان چهره ای ظریف و خواستنی و از یاد نرفتنی دارد.روایتی معتبر است که اولین دو بیتی ام را به خاطر قهر با او سروده ام که به خاطر انس با باباطاهر مزمونی سوگناک و عاشقانه داشت.میلاد با بد عنقی اردوان و ظرافت احسان با احسانی صحبت می کرد که کاملن دخترانه سخن می گفت و اصرار داشت او را ببوسد.از احسان پرسیدم چرا سراغی از من نمی گیرد و آیا کتاب می خواند؟ او گفت که در خانه ای تاریک کتاب می خواند. گفتم چرا نشانی خانه را به من نمی دهد و او گفت که او آخرین نفر است و به زودی من باید به جایش قرار بگیرم. بعد چهره هامان را به هم چسباندیم.همه جا تاریک تر و چشمان احسان پر نورتر شد تا من بیدار شدم.روی صندلی عقب ماشین در یکی از بیابان های اطراف شیراز.تمام پنجره های ماشین را کور کرده اند و نور خفیف است.۴ روز است چیزی نخورده ام.روزه ام.موبایلم اجبارن خاموش است.ظهر می رسانندم شیراز.تلویزیون تماشا می کنم و این ها را برای تو می نویسم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط محسن اکبرزاده  |