فرستاده
به اندازه شب
که نمی دانی
افزونه از هزار گردش ماه
فرشتگان و جان
که چیزیِ دستهاشان
سلامی به آفتابگردان است.
در خاکسترم گلی بکار
روزهای آبان
عصب های نو رسیده ام
شکوفه ها را تغییر می دهند
و موریانه ها را دلتنگ می کنند
آیا پرنده ای
که آسمان عصر را جدی گرفته بود
پیراهن گلدار تو را بر بند می فهمد ؟
که نفس های بنفشه ات
پوست حریص شب را
تبدار کرده است
۱۳۸۶
گفتی که:
_باد مرده است!
از جای برنکنده یکی سقف رازپوش
بر آسیاب خون
نشکسته در به قلعه ی بی داد
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون
مرده است باد!
گفتی :
_ بر تیزه های کوه
با پیکرش، فرو شده در خون
افسرده است باد!
□
تو بارها و بارها
به زنده گی ت
شرم ساری
از مردگان کشیده ای
این را من
همچون تبی
_درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند احساس کرده ام.
وقتی که بی امید و پریشان
گفتی :
_مرده است باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!_
آنان که سهم هواشان را
با دوستاق بان معاوضه کردند
در دخمه های تسمه و زردآب
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان
_ زنده است باد!
تازنده است باد!
توفان آخرین را
در کارگاه فکرت رعد اندیش ترسیم می کند
کبر کثیف کوه غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می کند.
□
آنان
ایمان شان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است
گفتند:
باد زنده است!
بیدار کار خویش
هشیار کار خویش
گفتی:
نه! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!
تو بارها و بارها
با زنده گی ت
شرم ساری
از مردگان کشیده ای
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام
8 بهمن 1353
با لبانی به نام تو
چشمانی مرطوب
و قلبی مشتاق
صبورم
در ماجرای آتش.
با قصه ی فراق چه کنم؟
دعای کمیل
از صبح
بر مزار اطلسی هایم
باران گرفته است
پیراهنی سیاه
و چشمانی از خاکستر
به خاطره دارم
می ترسم
به موهای تو دست بزنم
و انگشتانم
در شعر
ناپدید شوند.
به خاطره خواهم رفت
بی اطلسی و وقت
تا باران
چشم هام را
از خاکسترت بزداید.
به خنکای این چهره
دست بکشی
و از خاطره هات.
باشد
شیشه ها را بالا می کشم
تا این جاده
چشمان روشنت را
از سرزمین های تاریک من
به در ببرد
نمی توانستم
تمام روز را
زیر چتر فکر تو باشم
چای نوشیدم
و از خانه خارج شدم
خیس خیس خیس
در پری باران خیابان های اهواز
می گویی : باید!
اما من دلیلی پیدا نمی کنم
می گویی : نباید!
اما من دلیلی پیدا نمی کنم
"اما" را فراموش کن
این دیوانگی است!
خدایا
تن می دهم
تا بدانی
چه سان دوستت می دارم
دریا را آتش می زنی
ابر را مچاله می کنی
و سینه خیز
از شریانهای شهر بالا می کشی
تا در لیوانی آب
لب های مرا ببوسی
خدایا
هیچکس چون تو
با من عاشقی نکرد.
اولین شام بی تو
اولین مسافرت
اولین لبخند
اولین یلدا
بی تو
همه چیز
در بی نامی ـ اولین بار است
نو زاده شده
مرتضای دلم
میلادت
یلدایت
مبارک
مغزم را
اندام جنسی ام را
و شناسنامه ام را پشت در گذاشتم
خالی
در خالی ِ خانه
می خواستم
برایت یک چتر
به خانه بیاورم
تو را
در خیابان یافتم.
تمامی باران ها
نشانی زمین را
گم کرده بودند
خرابی بسیار است و
زیبایی ما را نجات نخواهد داد.
بگو برگردد
زنجیر طلایی ساعت را به او خواهم داد
و یازدهمین شب اردیبهشت را
*
بر شقیقه اش از ذرت
ماهی ممنوع
صدای سوت های قطار است
در ایستگاه بعد
نامه ها از پیرهن سرخ زن پیاده می شوند
و نور فانوس های میدان شهرداری
کودکان چرکپا را
به تردید می اندازد
بگو برگردد
*
من از سوال تو می ترسم
اگر این افرا
مکالمه باد ساعت ۵ را باور نمی کند
پس دسته ورق های بازی را نشان بده
و یک بوسه را
از چیدمان میز انتخاب کن
از پشت ماه سه شنبه
پرده های اطلس اتاق تو
دریدنی تر است
*
ملافه های قدیمی
پرستار های جوان را مردد می کند
همه انگور های تصویر روبرو از آن تو
تنها بگذار
آخرین خوشه میلادت را
از عطر بناگوشت جدا کنم
*
در تاویل اتاق های ژرف
پرندگان برنزی بی طاقت شدند
و سپیدی جذب موی تو شد.

جمعه
با تنت در مجادله است
سپیدی اغواگر پیرهن
که راه راه
راه می بندد رگان تو را
تنیده در حوالی عصر
که دانه دانه
دانه می گیری
نخ تسبیحات انار را
حالا سپید و سرخ
دور می گیرد
نبض ساعت جمعه
به خون نشسته
بر بند رخت ها.
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
سواد ندارم
و سکه ای که مرا به خیابان شما بیاورد
در خیابان شما
بعضی درخت ها
از بعضی درخت ها
درخت ترند
بعضی آدم ها
از بعضی آدم ها
ترند
گریه می کنم
چشم می گذارم
و نمی شمارم
تا مثل تو بزرگ شوم
و دستم
به زنگ خانه تان برسد.

از نبودی هایم
تن هایی را بردارم؟ بروم؟
از تمام تو / کجای شهر تمام ؟
از گذشتن تو / کدام پلم ؟
نمی دانم!
این درخت و همین ها دیگر که بمیردم؟
و پرندگانی سه شنبه و شک
بر افرای دو چتر آبی بودن باران نامه های ساعت عصر
شهریوری در بستر
شهریاری در خیابان مردن
از تمام با یک تماس تو بودن
از تو چه رنگ روسری خوش آمدن / برگشتن؟
ریه هایم شرق و منظره
از پوست عود تو سوختن / پرده ساختن
بر بام دیگرانم پرندگان بودن
کوچ پلک از تو بعید شدن
خطی در افق
نشانی در گیجی جیبهام
گلدار پیرهنی از بهار تو رقصیدن
باد قصیده ی نیشابور کسی شدن
بی کسی ماندن
ماندن
تنهایی را بردارم؟ بروم ؟
مرداد ۸۶
با شاخه های نور
در جان ِ شببو نشسته
شب
*
دستهام از پیامد پیرهن
و تمناهایی که به چهره ام،
شکوفه ای زرد از گونه های تو می چیند
و دو کهکشان که بر سینه می پروری
*
در التیام خواب
از پیرهن
خاطره ی الیاف مانده است.