تبليغاتX
دورگه
 

آ      هو                آه او

ضمانت زهر

رضایت او

+ به نبشته در آمده جمعه هشتم آبان 1388به گاه 1:39 به آه محسن اکبرزاده |

 

فرستاده
به اندازه شب
که نمی دانی
افزونه از هزار گردش ماه
فرشتگان و جان
که چیزیِ دستهاشان
سلامی به آفتابگردان است.

+ به نبشته در آمده جمعه بیستم شهریور 1388به گاه 4:45 به آه محسن اکبرزاده |

 

در خاکسترم گلی بکار

روزهای آبان

عصب های نو رسیده ام

شکوفه ها را تغییر می دهند

و موریانه ها را دلتنگ می کنند

 


آیا پرنده ای

که آسمان عصر را جدی گرفته بود

پیراهن گلدار تو را بر بند می فهمد ؟

که نفس های بنفشه ات

پوست حریص شب را

تبدار کرده است

۱۳۸۶

 

+ به نبشته در آمده چهارشنبه هفتم مرداد 1388به گاه 13:16 به آه محسن اکبرزاده |

 فلسفه و روانشناسی و زیبایی شناسی را تعطیل کرده ام. کارتن کتاب های گوشه پارکینگ را شخم زده ام و جلد پاره و خاک گرفته اش را بیرون آورده ام. دوباره فصل شاملو خواندن است. اینگونه که در (( دشنه در دیس)) می گوید:

 

گفتی که:

_باد مرده است!

از جای برنکنده یکی سقف رازپوش

بر آسیاب خون

نشکسته در به قلعه ی بی داد

بر خاک نفکنیده یکی کاخ

                                   باژگون

مرده است باد!

 

گفتی :

_ بر تیزه های کوه

با پیکرش، فرو شده در خون

افسرده است باد!

تو بارها و بارها

به زنده گی ت

شرم ساری

از مردگان کشیده ای

این را من

همچون تبی

_درست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند احساس کرده ام.

 

وقتی که بی امید و پریشان

گفتی :

_مرده است باد!

بر تیزه های کوه

با پیکر کشیده به خونش

افسرده است باد!_

 

آنان که سهم هواشان را

با دوستاق بان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زردآب

گفتند در جواب تو، با کبر دردشان

_ زنده است باد!

تازنده است باد!

توفان آخرین را

در کارگاه فکرت رعد اندیش ترسیم می کند

کبر کثیف کوه غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند.

 

آنان

ایمان شان

ملاطی

           از خون و پاره سنگ و عقاب است

 

گفتند:

باد زنده است!

بیدار کار خویش

هشیار کار خویش

 

گفتی:

نه! مرده

باد!

 زخمی عظیم مهلک

از کوه خورده

باد!

 

تو بارها و بارها

با زنده گی ت

                   شرم ساری

                                    از مردگان کشیده ای

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام

 

8 بهمن 1353

 

 

+ به نبشته در آمده پنجشنبه هجدهم تیر 1388به گاه 3:4 به آه محسن اکبرزاده |

 

با لبانی به نام تو

چشمانی مرطوب

و قلبی مشتاق

صبورم

در ماجرای آتش.

با قصه ی فراق چه کنم؟

 

دعای کمیل

+ به نبشته در آمده جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388به گاه 2:21 به آه محسن اکبرزاده |

از صبح

بر مزار اطلسی هایم

باران گرفته است

پیراهنی سیاه

و چشمانی از خاکستر

به خاطره دارم

می ترسم

به موهای تو دست بزنم

و انگشتانم

در شعر

ناپدید شوند.

به خاطره خواهم رفت

بی اطلسی و وقت

تا باران

چشم هام را

از خاکسترت بزداید.

+ به نبشته در آمده پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388به گاه 1:36 به آه محسن اکبرزاده |

نمی خواهی

به خنکای این چهره

دست بکشی

و  از خاطره هات.

باشد

شیشه ها را بالا می کشم

تا این جاده

چشمان روشنت را

از سرزمین های تاریک من

به در ببرد

+ به نبشته در آمده جمعه بیست و یکم فروردین 1388به گاه 3:50 به آه محسن اکبرزاده |

نمی توانستم

تمام روز را

زیر چتر فکر تو باشم

چای نوشیدم

و از خانه خارج شدم

خیس خیس خیس

در پری باران خیابان های اهواز

+ به نبشته در آمده یکشنبه هجدهم اسفند 1387به گاه 0:21 به آه محسن اکبرزاده |

هلاک عقل به وقت اندیشیدن

می گویی : باید!

اما من دلیلی پیدا نمی کنم

می گویی : نباید!

اما من دلیلی پیدا نمی کنم

"اما" را فراموش کن

این دیوانگی است!

خدایا

تن می دهم

تا بدانی

چه سان دوستت می دارم

+ به نبشته در آمده چهارشنبه هفتم اسفند 1387به گاه 14:57 به آه محسن اکبرزاده |

لیوانی آب

دریا را آتش می زنی

ابر را مچاله می کنی

و سینه خیز

 از شریانهای شهر بالا می کشی

تا در لیوانی آب

لب های مرا ببوسی

خدایا

هیچکس چون تو

با من عاشقی نکرد.

+ به نبشته در آمده سه شنبه ششم اسفند 1387به گاه 16:18 به آه محسن اکبرزاده |

اولین سه شنبه بی تو

اولین شام بی تو

اولین مسافرت

اولین لبخند

اولین یلدا

بی تو

همه چیز

در بی نامی ـ  اولین بار است

نو  زاده  شده

مرتضای دلم

میلادت

یلدایت

مبارک

+ به نبشته در آمده شنبه سی ام آذر 1387به گاه 13:22 به آه محسن اکبرزاده |

 

مغزم راخالي خانه

اندام جنسی ام را

و شناسنامه ام را پشت در گذاشتم

 

خالی

در خالی ِ خانه

+ به نبشته در آمده یکشنبه دوازدهم آبان 1387به گاه 16:14 به آه محسن اکبرزاده |

چتری برای تو

 

می خواستم

برایت یک چتر

به خانه بیاورم

تو را

در خیابان یافتم.

تمامی باران ها

نشانی زمین را

گم کرده بودند

+ به نبشته در آمده یکشنبه هفتم مهر 1387به گاه 3:34 به آه محسن اکبرزاده |

خرابی بسیار است و

زیبایی ما را نجات نخواهد داد.

+ به نبشته در آمده دوشنبه هجدهم شهریور 1387به گاه 0:12 به آه محسن اکبرزاده |

                  
 
نه ،

صدای تو نیست

تنها باد

در تنهایی ام

پیچیده است .
+ به نبشته در آمده چهارشنبه نهم مرداد 1387به گاه 22:55 به آه محسن اکبرزاده |

شعر

 

 بگو برگردد

زنجیر طلایی ساعت را به او خواهم داد

و یازدهمین شب اردیبهشت را

*

بر شقیقه اش از ذرت

ماهی ممنوع

صدای سوت های قطار است

در ایستگاه بعد

نامه ها از پیرهن سرخ زن پیاده می شوند

و نور فانوس های میدان شهرداری

کودکان چرکپا را

به تردید می اندازد

بگو برگردد

*

من از سوال تو می ترسم

اگر این افرا

مکالمه باد ساعت ۵ را باور نمی کند

پس دسته ورق های بازی را نشان بده

و یک بوسه را

از چیدمان میز انتخاب کن

از پشت ماه سه شنبه

پرده های اطلس اتاق تو

دریدنی تر است

*

ملافه های قدیمی

پرستار های جوان را مردد می کند

همه انگور های تصویر روبرو از آن تو

تنها بگذار

آخرین خوشه میلادت را

از عطر بناگوشت جدا کنم

*

در تاویل اتاق های ژرف

پرندگان برنزی بی طاقت شدند

و سپیدی جذب موی تو شد.

+ به نبشته در آمده پنجشنبه سی ام خرداد 1387به گاه 13:55 به آه محسن اکبرزاده |

/از نیا-مده هایت/

انار

 

جمعه

با تنت در مجادله است

سپیدی اغواگر پیرهن

که راه راه

راه می بندد رگان تو را

تنیده در حوالی عصر

که دانه دانه

دانه می گیری

نخ تسبیحات انار را

حالا سپید و سرخ

دور می گیرد

نبض ساعت جمعه

به خون نشسته

بر بند رخت ها.

 

+ به نبشته در آمده دوشنبه سیزدهم خرداد 1387به گاه 12:24 به آه محسن اکبرزاده |

کودک

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده

سواد ندارم

و سکه ای که مرا به خیابان شما بیاورد

در خیابان شما

بعضی درخت ها

از بعضی درخت ها

درخت ترند

بعضی آدم ها

از بعضی آدم ها

ترند

گریه می کنم

چشم می گذارم

و نمی شمارم

تا مثل تو بزرگ شوم

و دستم

به زنگ خانه تان برسد.

این شعر را بشنوید

+ به نبشته در آمده شنبه بیست و پنجم اسفند 1386به گاه 13:33 به آه محسن اکبرزاده |

محسن اکبرزاده

 از نبودی هایم

تن هایی را       بردارم؟       بروم؟

از تمام تو / کجای شهر تمام ؟

از گذشتن تو / کدام پلم ؟

نمی دانم!

این درخت و همین ها دیگر که بمیردم؟

و پرندگانی سه شنبه و شک

بر افرای دو چتر آبی بودن باران نامه های ساعت عصر

شهریوری در بستر

شهریاری در خیابان مردن

از تمام با یک تماس تو بودن

از تو چه رنگ روسری خوش آمدن / برگشتن؟

ریه هایم شرق و منظره

از پوست عود تو سوختن / پرده ساختن

بر بام دیگرانم پرندگان بودن

کوچ پلک از تو بعید شدن

خطی در افق

نشانی در گیجی جیبهام

گلدار پیرهنی از بهار تو رقصیدن

باد قصیده ی نیشابور کسی شدن

بی کسی ماندن

ماندن

تنهایی را       بردارم؟     بروم ؟

 

مرداد ۸۶   

این شعر را بشنوید

+ به نبشته در آمده شنبه سیزدهم بهمن 1386به گاه 8:53 به آه محسن اکبرزاده |

محسن اکبرزاده

با شاخه های نور

در جان ِ شببو نشسته                 

شب

*

دستهام از پیامد پیرهن

و تمناهایی که به چهره ام،

شکوفه ای زرد از گونه های تو می چیند

و دو کهکشان که بر سینه می پروری

*

در التیام خواب

از پیرهن

خاطره ی الیاف مانده است.

+ به نبشته در آمده چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386به گاه 16:29 به آه محسن اکبرزاده |