
مرگ روی خط ((می))
انحراف 35 درجه ای قاب از محور افق بخشی از انحراف 25 درجه ای وصیت نامه را در جهت مخالف پوشش می دهد. با این حال نیاز به 2 مرکز ثقل جداگانه دارد. چشم هایم را می مالم . ساعت از 2 گذشته. جزوه محاسبات را می بندم. نمی توانم تمرکز کنم. زنگ می زنی و قطع می کنی. می نویسم بیدارم. جواب می دهی .ok
سمیه کتاب معارفش را بست و مثل ارشمیدس فریاد کشید : شرک خفی !!!. اصرار دارد به استناد تست های معارف سال های قبل اثبات کند که جای وصیت نامه توی جانماز نیست. مادر نمی داند شرک خفی یعنی چه، ملتمسانه نگاهم می کند. می گویم احتمالش هیچ بعید نیست!. فقط این طور رضایت می دهد وصیت نامه را از توی مخمل سبز بیرون بیاوریم، که سمیه با قاشق چایخوری تخته پشتی لوح بنیاد شهید را باز کند و برگه چاپی آن را لای کتاب آمادگی دفاعی بگذارد که هیچ وقت جزو منابع کنکور نبوده است. یک قاب خاتم ارزان قیمت. دایی مرتضی ارزان قیمت را با تاکید گفته بود. گفته بود یک لایه چاپی با نقش خاتم می چسبانند روی قاب پلاستیکی ساخت چین. حالا هر سه زل زده ایم به قاب روی دیوار و هر کدام صدای دایی مرتضی را از سال های مختلفی می شنویم. مادر صدای لرزان و بغض آلود او را از بیست و چند سال پیش. سمیه صدای گرفته اش را وقتی ماسک اکسیژن را از روی صورت برداشته بود از 10 سال پیش و من صدای گرم و خواستنی اش را و قتی 15 سال پیش روی زانوی اش نشسته بودم و خواسته بودم که برای بار چندم تعریف کند. تعریف کند که شب حمله منور می زنند، که بگوید منور چیست و چگونه کار می کند، بگوید چطور رزمنده ها زیر نور منور وصیت نامه می نوشتند و در فاصله هر دو منور به سطر های بعد فکر می کردند، بگوید چطور قرار بوده آنها پیش روی کنند و مثل کسی که در را باز نگه داشته تا دیگری وارد یا خارج شود نگذارند که گردان های دیگر قیچی شوند. بگوید چطور پدرم زیر نور منور نوشت (( می . . . )) و قبل از اینکه چیز دیگری بنویسد صدا ، نور و حرارت همه جا را بلعیده بود. بگوید که فکر می کردند او سالم است و وقتی برش گردانده اند نیمه چپ صورت را خون پوشانده بوده و چکیده بوده روی کاغذی که روی آن نوشته شده بود (( می . . . )) .
قاب خاتم توانسته بود تا اذان صبح فردا سنگرش را حفظ کند . مادر بعد از نماز مثل کسی که یادش بیاید وضو نداشته حس کرده بود چیزی کم است. قاشق چایخوری را آورده بود و بعد از آن هر بار قاب روی دیوار شکل دیگری داشت. وصیت نامه که کوچکتر از قاب بود هر بار به سمتی ، و قاب که کوچکتر از دیوار بود به سمت دیگری کج می شد . همیشه منتظر بودم که اتفاق بیافتد. که بیافتد. که قاب خاتم ارزان قیمت چینی از هم بپاشد . همیشه منتظر بودم وصیت نامه به قاب برنگردد. همیشه منتظر بودم . . . مثل حالا که هر ربع ساعت منتظر زنگ زدن تو هستم، که بگویم بیدارم. اما نیستم. خواب می مانم. نمازم قضا می شود. به امتحان نمی رسم. خواب می بینم میلگرد ها از قاب ها بیرون زده اند .ستون ها از سقف گذشته اند. از ابر ها گذشته اند، می بینم ترکش از کنار شاهرگ کسی گذشته است و مثل همیشه بعد از این تصویر از خواب می پرم. بافت زبر فرش سمت چپ صورتم را سرخ کرده است. دستم روی گوشی موبایل خواب رفته است و توی قاب گران قیمت گوشی نوشته است :
(( می . . . ))
چاپ شده در کیهان بچه ها-آبان ۸۶ 
تابستان گذشته خود را ...
من هیچوقت ِ هیچوقت پرنده ها را نمی زدم. ولی مرتضی، هم گنجشک می زد هم سار. یک بار هم جوجه یک کلاغ را نشانه رفته بود ولی درخت کاج خانه معمار آنقدر بلند بود که سنگ مرتضی به آن نرسید. اصلاً سنگ هیچکس نمی رسید، حتی اسماعیل برادر مرتضی که خودش تیر و کمان ساختن را به ما یاد داده بود. همان شب آخری که فردایش قرار بود برای سربازی به شیراز برود.
((موقت))


پدرمان که مرد. پرویزخان به جای طلبش عاشق گل های روسری مادرمان شد. مادرم بساط جمعه بازارش را به ملیحه سپرد. ارسی هایش را به زینب. قرآنش را به مجتبی، و تفنگ پدر را بر شانه های من گذاشت. حالا دیگر وقت تقسیم دلتنگی بود. به هر یکی از ما یکی از گلهای روسری اش را داد.

بطری نوشابه را روی پیشخوان می گذارم و سریع از مغازه میزنم بیرون. تا خودم را برسانم به دوچرخه با میله ای که دست گرفته زنگ دوچرخه را باز می کند و می دود ته کوچه. پی اش که می دوم خودش را داخل ِِ در ِِ باز ِ خانه ای می اندازد.
دم خانه می ایستم. نگاهی به تاریکی و می بینمش دم یکی از اتاقها که خم شده روی جعبه ای. مچش را که از پشت سر می گیرم سرش را از روی جعبه ای که پر از زنگ دوچرخه است بر می گرداند سمعکش مثل همه ی سمعکها کرمی رنگ است.