تبليغاتX
دورگه
نقدی بر مجموعه شعر مهدی مرادی:

"بعضی از ما "

بعضی از ما


بقيه
+ به نبشته در آمده دوشنبه هجدهم آبان 1388به گاه 17:50 به آه محسن اکبرزاده |

در جستجوی حافظه از دست رفته    شمس لنگرودی

                                                         

یادداشتی بر رمان رژه بر خاک پوک نوشته شمس لنگرودی نشر مرکز 1373

((مردمانی که گذشته را در حصار تنگ یک تابوت به دوش می کشند، آینده ای جز گورستان در پیش ندارند))


بقيه
+ به نبشته در آمده پنجشنبه بیست و ششم دی 1387به گاه 12:8 به آه محسن اکبرزاده |

دومین همایش سینما و معماری

 دموکراسی در ساماندهی فضا                            

آسیب شناسی تطبیقی سینما و معماری معاصر ایران 

محسن اکبرزاده 

ما مشابه ایم پس توانایی گفتگو داریم و متفاوتیم، پس اشتیاق و نیاز به این گفتگو داریم. تنها در همین شرایط متشابه و متفاوت است که امکان گفتگو وجود دارد. پس در هر سخنی همانندی و ناهمانندی آدمیان به عنوان یک پیش فرض پذیرفتنی است. چرا که بی تاکید بر این دو بعدی که مفهوم اجتماع را می سازد، سخن گفتن از هرچه باشد، انتزاعی و محض است. سینمای محض و معماری محض نمی تواند مورد گفتگو باشد، این گونه است که هر عنصری در ارتباط با عامل انسانی این معادله معنادار می شود. مطالعه آدمیانی که از معماری و سینمای آنان سخن می گوییم، پیش نیاز، هم نیاز و هدف غایی کلماتی است که در این سطور به چشم می آید. ضرورت و امکان این شناخت بدون شک وابسته به زیستی مشترک در طول تاریخ و عرض جغرافیا است.


بقيه
+ به نبشته در آمده پنجشنبه سی ام آبان 1387به گاه 10:49 به آه محسن اکبرزاده |

 

۱-      داریوش آشوری در دانشنامه سیاسی اش وضعیتی ناگزیر را برای تمامی مدل های حاکمیتی شرح می دهد. نه در حکومت های دیکتاتور قدرت صرفاً در اختیار یک شخص قرار دارد و نه در ساختاری دموکرات حکومت در دست همه مردم است. بنا براین در تمامی شکل های حاکمیتی همیشه یک گروه است که قدرت را در دست دارد و تفاوت نوع حکومت ها در کیفیت و کمیت رابطه بین این گروه با مردم است . حکومت یک گروه بر اکثریت را الیگارشی نام داده اند.

مقصوره و منبر

 

2-      رابرت هیلن براند پژوهش گر معماری اسلامی ، مقصوره را یک فضای محصور و مربع شکل در درون مسجد و در مجاورت محراب معرفی می کند که از دیواره هایی مشبک چوبی یا فلزی ساخته شده و محل استقرار خلیفه،حاکم،امیر و یا نماینده ی حکومت در مسجد است. به اعتراف بسیاری از صاحب نظران، مقصوره دنیوی ترین و نچسب ترین عنصر الحاقی در تاریخ معماری اسلامی و مساجد است. البته در ریخت شناسی مقصوره، نسب آن را به کثیسماهای معماری بیزانس بر می گردانند که کارکردی مشابه داشته است. دو علت عمده در پدید آمدن مقصوره دخیل است. اول امنیت و حفظ جان ِ حاکم در هنگام نماز، که با استفاده از دیواره های مشبک هم امکان اتصال به صف جماعت را فراهم می کند هم او را از تیر غیب می رهاند. اما چه در آن زمان و چه در این زمان این استدلال امنیتی چندان موجه نبوده است. زیرا هم دیروز و هم امروز حکما به دلایل بسیاری مجبور به آمیزش با رعیت بوده اند و در تمامی این مواجهات الزامن سپر امنیتی کاملی وجود ندارد.

 اما با توجه به تزئینات جسمانی و تاثیرات روانی مقصوره ، بیشترین کارکردی که برای آن قائل بوده اند را ایجاد حریم و نمایش هیبت و جلال حاکم ذکر می کنند. امروزه نیز در دیدار سران نظام با عامه مردم و یا در مراسم سیاسی عبادی نماز جمعه، با محدوده ای مجزا، با ورودی مجزا و برای افرادی مجزا مواجه هستیم. حریمی که با استفاده از سبک ترین و سهل ترین امکانات سازه ای، سنگین ترین و برجسته ترین قشر اجتماعی را نمایش می دهد. گاه مانند نماز جمعه قم از دیواره های مشبک چوبی و گاه مانند ملاقات های ریاست جمهور در اسفار استانی، با داربستی کم ارتفاع ولی طولانی.

 

3-      در شریعت اسلام نماز خواندن در برابر تصویر یا تمثال دیگران کراهت دارد و آن را درجه ای از نمایش تشکیک در توحید، و شرکی خفی دانسته اند. حتی حجه الاسلام قرائتی بارها در تریبون رسمی صدا و سیما ، نصب عکس شهدا را درون مسجد و در محل برگزاری نماز جایز ندانسته و انتقال اینگونه تصاویر را به صحن یا حیاط مساجد خواستار شده اند.

 

4-      آنچه در عبادت ارزش محسوب می شود خلوص در رابطه با پروردگار است.خلوص حذف و عدم حضور دیگری،غیر، نامحرم و هرگونه غرض در لحظه عبودیت است.اسلامی که تصویر انسانی دیگر را در برابر نمازگزار مکروه می داند چه موضعی در برابر حضور مقصوره های سنتی و نو اتخاذ می کند؟ مقصوره نماد عینی قدرت حاکمیتی است که با ساماندهی و اختصاص حریم ویژه و رانت فضایی ، سعی در ابراز قدرت و اثبات تمایز و برتری خویش دارد. حالا چگونه در مراسم نماز جمعه احساس برابری در قلوب مومنین آنان را به خلوص می رساند وقتی عده ای از در دیگری وارد می شوند و جای دیگری قرار می گیرند. چگونه الله اکبر گفته می شود و بر بزرگی و عظمت خدا شهادت داده می شود وقتی عظمت و بزرگی گروهی اقلیت متمایز، صف اول نماز را به شرک خفی آلوده کرده است.گسترش مساحت مقصوره در تاریخ معماری ایران نشان از آن دارد که قدرت و قشر حاکمیتی از نقطه ای متمرکز به گستره ای وسیع تغییر شکل داده است که این شهادت به نزدیکی بیشتر به دموکراسی دارد. اما پیش و بیش از اینکه این گزاره پندار دموکرات بودن را در ما تقویت کند، ذات حضور و فلسفه وجودی مقصوره، و ایجاد حریم حاکمیتی در حریم امن اللهی نشان از نسبتی نزدیکتر با همان هندسه سنتی حکومت متمرکز و خودکامه دارد. تا زمانی که تمایلات الیگارشی بر شکل سازمانی خود، در صف بندی خودی و غیر خودی اصرار می ورزد بنا به شریعت اسلام گرفتار شرک خفی است و نماز در چنین فضایی کراهت دارد.مقصوره نو

 

5-      مسجد کوچک صاحب الزمان بلوار سفیر شیراز را دوست دارم. آنجا که کودکان در صف های جلو بی مزاحمت می ایستند و نمازگزارانش همه از یک در وارد می شوند. آنجا که چشم بی حصار به صف جلو نگاه می کند و دل بی حصار با حضوری محض در گفتگو است. آنجایی که هیچکس نام مقصوره را نمی داند.

 

+ به نبشته در آمده شنبه نوزدهم مرداد 1387به گاه 1:58 به آه محسن اکبرزاده |

  

1- زبان فارسی ناتوان نیست ما نا توانیم

2- زبان های گوناگون با هم تفاوتی ندارند و توانایی همه زبان ها در انتقال مفاهیم یک سان است.

3- چند خطی بودن در ایران پیش از اسلام مشکلی ایجاد نکرده بوده است.

این 3 گزاره به عنوان بارزترین وجوه صحبت های دکتر حق شناس در مطلب خبرگزاری فارس مشهود است.از آنجا که دسترسی به سخنان ایشان به تفصیل میسر نیست پس از قضاوت درباره نظام علت و معلولی که ایشان پایه می گذارند ، می گذرم . اما بررسی صحت این گزاره ها ناممکن نیست پس به ممکن بودن یا نبودن این 3 گزاره می پردازم.

 

زبان چیست؟ نمی خواهم و نمی توانم پاسخ صریح و کوتاهی به این پرسش بدهم. اما می توانم رابطه زبان با خودم را به بدیهی ترین شکل درک کنم. و صادقانه اعتراف کنم که زبان فارسی همان چیزی است که من صحبت می کنم. و صادقانه تر ادعا کنم که شما نیز در این وضعیت دخیل و شریک و مانند من هستید.

پس << زبان فارسی >> که دکتر حق شناس ادعای توانایی اش را می کند، توسط چه کسی به کار بسته می شود؟ مگر ایشان در جزء دوم همان عبارت اعای ناتوانی ما را نمی کند؟ پس کدام ناتوان از فارسی صحبت کردنی را می شناسید که فارسی توانایی دارد؟!

زبان در ادراک ما ازهستی ماهیتی مجزا دارد به سبب موضوعیتی که یافته، اما وجود او مستقل از ذهن نیست. مکانیزم ها و ساز و کارهای زبانی مبتنی بر عملکرد و روال ذهن عمل می کند. به وضوح می بینیم که اشتراک زبانی در حوزه هایی اتفاق می افتد که  تجربه اشتراک زمان و مکان در کنار اشتراک ژنتیکی قرار دارد. به همین علت نیز هست که در زمان ماضی زبان عنصری به شدت وابسته به تبار و مفهوم ملت بود ، ولی در عصر معاصر ، تجربه مشترک ما از رسانه، توانایی اشتراک زبانی در حوضه هایی  بعید از هم را فراهم نموده است. در این وضعیت که ژنتیک و اکتساب محیطی ،2 عامل سازنده ذهنیت تبدیل به 2 عامل سازنده زبان نیز می شوند چگونه می توان از مفهوم زبان، مجرد از زبان ورزان سخن گفت ؟

در ضمن تاکید می کنم که در صحبت های دکتر باطنی که مورد توجه و انتقاد دکتر حق شناس بوده ، تاکید بر ظرفیت های فراموش شده زبان شده و نه ناممکن بودن زایایی و یا هر کیفیت دیگری در زبان فارسی. چه آنکه رویکرد دکتر باطنی همراه با نمونه سازی ها و پیشنهادهایی بوده که امکانات زبانی و ذهنی ما فارسی زبانان را به رخ می کشد.

با ساز و کاری که ذکر شد و مسئله تجربه مشترک ژنی و محیطی را شرط اشتراک زبان دانستم ، به همان دلایل ادعا دارم تفاوت زبان ها نیز مبتنی بر عدم تجربه مشترک ژنی و محیطی است. پس چگونه در عین متفاوت بودن سرچشمه ها و ساختارهایی که تکوین یک ذهن و یک زبان را بر عهده دارند می توانیم نتیجه و توانایی یکسانی را از 2 محصول متفاوت داشته باشیم. چگونه فارسی فارسی است و عربی هم عربی، اما هر دو یک عملکرد دارند؟ به نظر می رسد که این ادعا زبان را از وضعیتی ساختارمند و مبتنی بر یک نظام حساس و وسواسی نشانگانی و دال و مدلولی، به یک ماشین تک بعدی نازل کرده که رنگ های مختلفی از آن موجود است، زرد ، قرمز، فارسی ، فرانسه و . . .

در صورتی که طرف اول این 2 معادله یکسان باشد و طرف دوم آنان متفاوت ، کاملن منطقی به نظر می رسد که  منطقی به نظر نرسد.

اگر چنین باشد رنج مترجمانی که سال ها استخوان خرد کرده اند و با یافتن یک عبارت نزدیک به مفهوم اصلی فریاد یافتم یافتم سر داده اند جملگی بی هوده است. کافی است نگاهی کنیم به مشقت بار بودن ترجمه آثار هایدگر به زبان فارسی که از بن با این نظر دکتر حق شناس در تعارض قرار می گیرد.

اما مبحث خط فارسی داستان دیگری دارد که نیاز به تخصص افزون تر و شعوری فراتر از قلم من دارد. با این حال به عنوان یک مصرف کننده خط فارسی حق دارم به این وضعیت فکر کنم.

توسعه وسیع آموزشی و افزایش آمار باسوادان این مرز و بوم در کنار شکل گیری ، موجودیت ، و گسترش نهاد های متولی و متخصص در امر خط و زبان را مقایسه کنید با دوران پیش از اسلامی که نه گسترش آموزش به این حد بوده و نه ساز و کار علمی در تعیین حدود اختلاف و دیگرگونی خطوط وجود داشته. من و شمایی که امروز با این امنیت نگارشی از مشکل خط سخن می رانیم این نیاز را در مواجه مستقیم و بی واسطه مان با این مسئله حس کرده ایم. حال با این قیاس بین این 2 دوره مورد بحث و با توجه به ضرورت تجربه زیستی و حسی برای درک نیاز در این رابطه، چگونه دکتر حق شناس می تواند با اطمینان مدعی شود: نه! مشکلی وجود نداشته است. حال آنکه به ادعای خود ایشان این چند خطی با ورود اعراب به ایران دوامی نداشته و ما خط را از اعراب به عاریه گرفته ایم که این گزینه نیز خود جای بحث فراوان دارد.

به هر حال اطمینان دارم که دکتر حق شناس گوشه چشمی به این مطلب و در کل به فضای مجازی نخواهند داشت وگرنه مطالعه سخنان دکتر باطنی جای اینگونه قضاوت ها را تنگ کرده بود. چه اینکه بعد از انتشار این سخنان نقد های تامل برانگیزی در این باره شاهد بودیم که هیچ کدام با ادعای نژاد پرستی زبانی و تهدید زبان فارسی به عنوان عامل وحدت بخش امت، سخنان دکتر باطنی را مردود تلقی نکرده بودند.

امیدوارم صبور تر و آگاه تر از این باشیم.

 

 

 

 

 

+ به نبشته در آمده یکشنبه شانزدهم تیر 1387به گاه 2:11 به آه محسن اکبرزاده |

 

عطف به مقاله دکتر باطنی در باب عقیم بودن فعل های مرکب و عدم امکان مشتق سازی آنان ؛ و زایایی افعال ساده که امکان گسترش زبان را فراهم می کنند و با توجه به واکنش های عملگرایانه ای که در این باب به چشم می آید مانند ساختن افعال ساده از اسم ها و صفت ها ( تلفنیدن،تلویزیونیدن،سرخیدن،زنگیدن،اسکلیدن . . .) که به ساحت جسمانی زبان نظر دارند و در گونه شناسی که در مصاحبه دکتر باطنی مطرح شد می توان گفت که به زیر شاخه چامسکی تعلق دارند،به منظری می رسیم که شاید با اصول محافظه کارانه مان چندان خوانا نیست.شاید این تولید انبوهی که در همین مدت کوتاه اتفاق افتاده نشان از مصرفی بودن و سطحی بودن این وضعیت بازخوانی شده دارد.

در این وضعیت شاید واکاوی به سبک هالیدی و ریشه شناسی این رفتار زبانی در طول تاریخ و عرض جغرافیای فارسی بتواند ضربات این ضربان ها را مستهلک کند و هلاک این بحث را به تعویق بیاندازد.

*

اگر رابطه ازلی ابدی زبان و ذهن را یک پیش فرض کلی به حساب آوریم ، افعال ساده مواجه مستقیم و ساده انسان با جهان اطرافند .مواجه ای غریزی و بی واسطه، بی تعلق و پیش فرض،بی غرض و ایدئولوژی.مارکس،بن لادن و آبراهام لینکلن هر سه می خوردند، می دیدند،و می خوابیدند.پس افعال ساده ساحت بروز هیچ پیش اندیشیدگی نیست.افعال ساده همزیست با فرایندی هستند که زایایی یک زبان را در پی دارد.افعال ساده زایایند.غریزه ، زایایی،بی واسطه گی، سادگی . . .و زنانگی!

حجم حضور افعال ساده در زبان فارسی روزمره ما حداکثر 115 کلمه است و در زبان انگلیسی 23000 کلمه.در ایران معاصر برای فعالیت های زنان در عرصه قدرت محدودیت های مختلفی وجود دارد اما از صده های پیشین انگلستان، ما با موجودیتی به نام ملکه مواجه ایم! جانداری که در دربار سلاطین ایرانی چند صد کپی ناقص از آن در حرم سرای همایونی به صرف افعال مرکب مشغول بوده اند.

فارسی زبان امروز، بقای زبانش را مدیون شاهنامه ای می داند که شاهکارش یک اسطوره پسرکشی است.نرینگی موجود در زبان و تفکر فارسی ، محافظه کاری و سنت پرستی را به وجود آورده که تاب زایایی ،تنوع ،تکثر و درک حضور دیگری را ندارد.نمی توانم موضوع را به افعال ساده محدود کنم اما عدم حضور جنسیت در افعال فارسی به معنای وارستگی و نگاه فرا جنسیتی نیست.بلکه به معنای حذف مسئله است. زبان و در نتیجه تفکری که قائل به جنسیت نباشد چه انسان شناسی و جهان شناسی را پیشنهاد می دهد؟کدام مذهب یا مکتب روانشناسی را می شناسید که موضعی در باب جنسیت و رفتار جنسی نداشته باشد؟ این جا در ساحتی عمیق تر به مسئله ای که دکتر باطنی مطرح می کند و زبان فارسی را زبان علمی نمی داند نگاه می کنم.زبان فارسی از این منظر به سبب حذف جنسیت و حذف امکان شناخت نسبت به انسان نه تنها علمی نیست بلکه انسانی هم نیست!

شاید به نظر زیاده روی بیاید اما همانقدر که علمی نبودن فارسی گزاره ای نسبی است انسانی نبودنش هم چنین است.

می خورم، می خوابم، می بینم، دوست می دارم ! به این احساس که می رسیم دامنه افعال ساده تمام می شود.هیچ فعل ساده ای در زبان فارسی برای این انسانی ترین احساس بشری وجود ندارد.

" دوستی + داشتن " چگونه رابطه ای است؟ مالکیت موجود در فعل داشتن به کجای این تاریخ مذکر که بر نمی گردد! فرهنگی که در زیست زبانی اش با پدرسالاری،قبیله سالاری، و در امتداد تاریخی آن با یک مرزبندی خودی و غیرخودی مواجه است بی شک در اولین مواجه اش با جهان، نسبت خود و هستی را با فعل داشتن می شناسد. از این جاست که کجایی بودن تو و در زمان معاصر خودی بودن توست که سهم تو را از غنیمت نفت معین می کند.همان نگاه تملک اندیش است که شهروند درجه بندی شده تولید می کند.با این همه فیلتر و عینک قومی ایدئولوژیکی که زبان فارسی حمل می کند نمی توان توقع داشت در مواجه با عشق و دگرخواهی رفتاری ساده داشته باشد.بی شک دوست داشتن هم عطف به محبت دارد و هم عطف به "حاکمیت-اطاعت" و شاید تردد این معانی را در لغت ولایت بیابیم.دوست داشتن،ولایت داشتن بر کسی یا چیزی است. رابطه ای که مبتنی بر عاطفه و بنا به مصلحت اندیشی،قوه اختیار را از معشوق می ستاند و نظام ارزشی برآمده از آن تمکین را زیباترین صفت برای محبوب می داند.این نرینگی مطلق مردان نیست.زنان نیز از تسلط بر طرف مقابل احساس آرامش می کنند. دو-دویی کلاسیک زن ذلیلی و شوهر ذلیلی آبشخوری به جز این نرینگی ندارد.این جاست که ناله های سوزناک شعرای کلاسیک ایرانی را امروزه به تمایلات آنرمال جنسی نسبت می دهند.همه با هم رجوع کنیم به سطر سطر "شاهد بازی در ادبیات فارسی" دکتر شمیسا.

دوست داشتن برای ما نمی تواند ذهنیتی جدا از مالکیت باقی بگذارد. در مالکیت همیشه منافع و اغراض نهفته است و نگاهی که پیراسته از غرض و خواسته نباشد نمی تواند به شناخت برسد.عدم درک حضور دیگری و دیکتاتوری تاریخی ذهن ایرانی نتیجه ای جز  نشناختن زن ایرانی در پی ندارد.پس کدام زایایی؟ کدام افعال ساده؟

حالا از پشت مانیتور نگاهمان را به خیابان های شهر بر گردانیم، امروز ما پر از رابطه ها و عشق هایی است که دیگر حامل معنای مالکیت نیستند یا حداقل در نگاهی نسبی آن مفهوم را به چالش کشیده اند.آنچه زنان و مردان شهر ما از سر می گذرانند نسبت ضعیف تری با آن مفهوم ولایت دارد.

این جاست که در ترانه ای عاشقانه می شنویم:

" دیگه دوستم نداری    دیگه دوستم نداری"

بله پدربزرگ.عشق هم همان عشق های قدیمی.ما دیگر هم را دوست نداریم.دیگر منفعت و مالکیتی قائل نیستیم.والتر بنیامین می گوید یگانه را شناختن کسی نا امیدانه دوست داشتن اوست.حداقل ما دهه شصتی ها دیگر امیدی به وفا داری و آینده ای طولانی نداریم.ما دوست نداریم بلکه می دوستیم!

دوستیدن خیابانی است.دوستیدن به جای کوی معشوق در یک پاساژ اتفاق می افتد و در یک کافی شاپ تمام می شود.با سپهری شروع می شود و با یک اس ام اس به پایان می رسد.این نسل به جای مالکیت،مصرف کردن را انتخاب کرده،حلال زاده همین اقتصاد وفرهنگ نفت زده است.

/دوستیدن/

 

دیگر تو را ندارم

دوست!

پیراهن قرمزت را می پوشی

و باد

در موهای تو

آرامم می کند.

 

ادامه مقایسه افعال ساده و مرکب را در حیطه معماری با نظریه برج باغ در کانسپت ببینید

 

+ به نبشته در آمده شنبه یکم تیر 1387به گاه 2:19 به آه محسن اکبرزاده |

یادداشتی بر فیلم sunshineسانشاین

"خورشید رو به خاموشی است"

این جمله پیش از آنکه آغازی بر یک داستان باشد پایانی بر یک اسطوره است.ازلیتی جانبخش که شک در وجودش، اطمینان عدم را در ذهن تاریخی انسان بیدار می کند.

و این برانگیختگی منطقی است که با تمام پیرامون شخصیت ها مواجه است.داستان، داستان از دست دادن کهن الگوهایی است که به ادراک و رویای ما از جهان، واقعیت می بخشند. اما آنچه در این نظام متلاشی شدن و نیست شدن، امتداد هستی را رقم می زند و تکیه گاهی نو به اهرم ذهن انسان می بخشد،صنعت،ماشین،تکنولوژی و در یک کلام نبوغ ذاتی انسان است. تنها اسطوره ای که در ذهن ما مرور می شود و این ویژگی ها را بازتاب می دهد، تراژدی ایکاروس است. داستان از این قرار است که با رو به خاموشی رفتن خورشید عده ای با یک کشتی فضایی برای کشف و حل ماجرا به سمت خورشید نیمه افروخته صفر می کنند، و اشاره ی ظریفی وجود دارد که آنها دومین گروهی هستند که برای این ماموریت اعزام شده اند.از گروه اول خبری در دست نیست.در طول مسیر بر اساس منطق داستان،خطراتی سفینه را تهدید می کند.خطراتی که باعث می شوند عده ای از مسافران پایانی دیگرگون از رویاهای خود داشته باشند. مانند ایکاروس های جوان که با لباس فضایی در برابر خورشید مرگزای تبدیل به ذره هایی از غبار می شوند.مرور می کنیم تصویر مرگ کاپیتان مشرقی تبار را. وقتی با چشمهایی گشوده از اگاهی و عصب، بر سطح طلایی سفینه، چشم در چشم خورشید،ذوب شدن خود را تماشا می کرد.سفر و ادامه قربانی می خواهد، وهر بار یونسی هست که در کام تاریک نور فرو غلتد تا انسان در برابر خدای طبیعت مقهور نباشد.در این ستیز، ارابه جنگی انسان،طراحی اعجاب آور سفینه ای است که می تواند بیشترین حد تابش خورشید را بازتاب کند و در پس سپر زرین خود، بهشتی آرام را به جا می گذارد با باغچه هایی سبز و حوضچه هایی سرد.تصویری که از پشت و فاصله ی زیاد از سفینه ارائه می شود لکه ی تاریکی را بر رخ خورشید به رخ می کشد.تکنولوژی ! لکه ای که انسان را نجات می بخشد.لکه ای که حالا در عدم حضور طبیعت و در ستیز با آن آرامبخش و زندگی بخش ِ آدمی است.سفر به ورطه های باریک خود رسیده است.در مواجهه با بخش های مخروب سفینه قبلی ما باعچه هایی آباد و سبز بر خورد می کنند که سندی بر حضور دیگری است.اما این دیگری کیست؟بازمانده قبلی؟ایکاروسی که در برابر قدرت نابودگر و قدسی خورشید تسلیم می شود.مسلمان ِ خورشید می شود و به عبودیت او روی می آورد.از جنس مرگ و نور باید شده باشد تا بتواند به زیست مرگبار خود ادامه دهد. وبی شک نمی تواند تحفه ای جز همان مرگ را برای نو آمدگان در پی داشته باشد.حالا خورشید که قدرت عبور از سطح زرین تکنولوژی انسانی را ندارد، سپر انسانی را دور می زند.حالا ایادی نور در پی شکار انسان بر آمده اند. و اولین قربانی زنی مشرقی است که نماد زایندگی و مادرانگی جمع است.آنگاه که لکه های خون بر انگشتانش گره می زنند، انگشتانی که آخرین پناهگاه، آخرین سبزینه ی به جای مانده از ویرانی های بسیار است.تمهید ایکاروس های جوان قاتل خورشید پرست را هم به کام نیستی می کشاند حالا آن لحظه ی ازلی فرارسیده است.حالا صنعت انسانی در برابر اسطوره قدسی قد کشیده است. ونه مانند او با مرگ بلکه با زندگی به ستیز او می رود.انفجار آخر باززایی خورشید است.پس گرفتن نور از دهان نور.حالا جوانه های نورند که بر سطح نقره ای و یخ بسته زمین می وزند و این روشنایی آغازی بر خدایی انسان است.پیروزی ات مبارک ایکاروس.

 

+ به نبشته در آمده سه شنبه چهاردهم خرداد 1387به گاه 19:24 به آه محسن اکبرزاده |

مهدی ربی 

با نگاهی به مجموعه داستان مهدی ربی با عنوان آن گوشه دنج سمت چپ

 

 


بقيه
+ به نبشته در آمده سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386به گاه 16:50 به آه محسن اکبرزاده |

 

 

کلاغ کودکی در سه شنبه ی شعر

 

کلاغ سه شنبه 

 

 نه سه شنبه است و نه در این چله ی تابستان رمقی برای کلاغ ها مانده . پشت ویترین کتابفروشی کانون که می ایستم ، صدای همهمه ی بچه ها را از حیاط کانون می شنوم . از پشت نرده های سبز محوطه که نگاهی می اندازم پسر بچه ها و دختر بچه هایی را می بینم که با حسابی سر انگشتی می توان همه ی شان را متولدین سالهای میانی دهه ی هفتاد دانست. نگاهی به آمار رسمی و قیاس آن . . .


بقيه
+ به نبشته در آمده سه شنبه پانزدهم آبان 1386به گاه 0:24 به آه محسن اکبرزاده |