کارفرمای بد پیله ای داشتم. همه چیز را ول می کرد می چسبید به یک کنجی که جایی در فیلمی یا ژورنالی دیده بود. می گفت زیرپله ها را با سنگ ریزه تزئین کنید. گفتم آقا جان شما زیرپله ندارید. گفت جداره راهرو ها را کتابخانه کنید. گفتم واحد 65 متری راهرو ندارد.گفت...گفتم... سر طراحی نما منتظر هر مصیبتی بودم جز این که بخواهد برای پنجره ها حفاظ فولادی تعبیه شود. وا ماندم! یا پیغمبرا ! شما که طبقه همکف پنجره ندارید.پنجره طبقات دیگر هم تراس و بالکن و مهتابی ندارد. اسپایدر من هم حقوقش کفایت می کند که سرک به جان و مال و ناموس شما نکشد... اشتباه می کردم.کارفرمای بد پیله ای بود اما ...
این را کادو می کنم برای خودم:

می خواهم برگردم به مهربانی عصر در خانه کوچکت.به آشپزخانه با رنگ ها؛ زنده و گرم و اطلسی ها در گلدان.اطلسی ها را من آورده بودم. تو پیراهنت آبی با حاشیه های سپید، من کمی خسته ام. چای در صدای تو گرم است. خانه در چین دامنت دور می گیرد تا ماجرایی که مرا به آنجا کشانده اتفاق بیافتد. می دانی برای عصرهای دوشنبه برنامه دیگری ندارم.باز هم مرا به آنجا ببر. به پاییزی که در زیباییت جوان باشم و تارهای سپیدی که حلقه می کنی بین انگشتان. بگذار آن آواز دور را زمزمه کنم. بیرون پنجره چیزی نیست. برگردان حجر الاسود سیاه دو مرواریدی که مرطوب و گرم پنهان می کنی. مرا به زیارت جوانی ات ببر. در پاییزی که در نام هامان امتداد عجیبی دارد. عجیب را تو گفتی. وقتی گلوله برف را به سایه ات کوبیدم. مرا به خیابانی ببر که نمی توانم نشانی خداحافظی را پیدا کنم. بیقرار مردمک هات در سواد مردمی که نمی فهمند چقدر خوشبختی است تو را در شلوغ ترین میدان شهر منتظر گذاشتن و از دور تماشا کردن اینکه دوست داشته شدن چقدر انسانی است؟! مرا به اضطرابت برگردان. بگذار کبودی عریان بازوهایم بهانه مهربانی ات باشد. به زخم هایم مدیونم، به سوزش بتادین، به قرص هایی که تلفظ شیرین تو را، مثل مدال افتخار به سینه سپیدشان دارند.مرا برگردان، به ماورای برهنگی، به ساعت های بی ساعت، روز های بی تقویم، بگذار اضطراب دست هات را مثل گنجشک ترس خورده ای به لب بگیرم.لبی که محرمانه ترین کلمه را در ترد و شیرین یک اتفاق به تو هدیه داد.هنوز به پلکهای بسته ات حسودی می کنم که آن دریای تاریک را پنهان می کنند. مرا برگردان، امروز هم مجروح بی مرهمی ها و بی رحمی های نبودن تو ام. با من به شریان های جانم بیا و ببین. از عشق دیرین رسته ام.دیگر تمام زنان زیبایند..

شکل و فرم عبادت و صحت صورت ظاهری آن، برانگیزاننده معنا و تاثیر آن در جان و ضمیر پنهان جهان است. هرچند به خطا و جبر زمانه عده ای دلی بودن و دورنی بودن را شرط کافی و لازم کرده اند و طریقتی بی شریعت در پی گرفته اند. حال چگونه به تبعیت از مسیر و ضرورت سفر به مقصد می رسند را از خودشان جویا باید شد. من بر همان سنت مسلمانی و شیعی خود پا سفت می کنم و بر همان دین ظاهری اصرار می ورزم تا باشد که به باطن فعلیتم آگاه شوم که بی جسم و صورت، روحی را متصور نیستم و محتوای بندگی و عبودیت را تنها در فرم و قالب صحیح عبادت می شناسم.
هزار و یک نکته علامه حسن زاده آملی را از دست نگذارید. مطلب استخاره به شیوه شیخ طوسی را که به رویت رسید از آنجا گزیده کرده بودم که ذکر منبع فراموش شد.
اما شیوه صحیح قرآن به سر نهادن:
در آن بخش از دعا که قرآن ها را برابر چهره می گیرند،قرآن را به شکل استخاره باز کرده و روبروی چهره می گیریم. آنجا هم که بنا است قرآن بر سر گذاشته شود بدون این که صفحه باز شده تغییر کند آن را روی سر قرار دهید. به این شکل که قرآن به شکل باز شده و رو به بالا باشد. یعنی صفحات و نوشته ها رو به آسمان و جلد قرآن روی سر قرار می گیرد.بعد از برداشتن قرآن از سر آن صفحه را علامت گذارده یا شماره صفحه را حفظ کنید تا سر فرصت مطالعه کنید.آنچه در این 2 صفحه به دست شما رسیده، تقدیری است که در شب قدر مقدر شده. یعنی خوانشی است بر احوالات شما در سالی که پیش رو دارید. اینگونه است که آن چه در شب قدر نازل می شود سرنوشت یک ساله را معین می کند.خوشا به حال آنانی که در این چند شب، هر شبشان صفحه ای روشن تر و پسندیده تر از شب قبل دارد.
برادرانه می گویم. حلالم کنید و مرا از دعایتان وا مگذارید.
یا حق
سنگِ سنگ،سنگ بی نام است.سنگ های بی نام سنگ های سنگ هستند که نمی میرند.مثل خود سنگ.
این سرنوشت شیعه است که فاطمه را چنان در خاک نهان کند که قرن هاست به حسرت هر قدم از حوالی منزل را تبرک می کند.علی را تا سالها گمنام می خواهد مبادا به آبروی مسلمانی پنجه بیاندازند.حسن را با جنازه خونین از پیکان فتنه به بقیع می سپرد و گودال...گودال پر از قبور بی نام عاشورا می ماند تا تاریخ گواهی باشد بر نام هایی که از ذکر نمی افتد.این رگ را بگیر بالا بیا تا نخاع بقیع.بقیع حذف نام می کند در شکل تا بتوانی از کالبد خاک درگذری و جان به جان اتصال دهی و جانان بگیری.این تقدیر مردمانی است که عادت کرده اند به حقیقت خونینی که در حلقوم خاک اعتراف می شود.انگار گواهی معتبرتر نمی شناسیم از سنگ هایی که متذکرمان می شوند که این چهره های سنگین و سرد خویشاوندترینند به دردهایی که بر گرده داریم.متبرک باد بقیع.متبرک باد بی نام و بی نشان افشا شدن.بی کلمه بانگ برآوردن.بی کس کس همگان بودن...
تصاویر بیشتر از قبور بی نام در ادامه

خانه را می بینم با آجرهای سرخ و باغچه سبز.پاهای ده سالگیم را می بینم و لای انگشتهای سیاه عرق کرده ام را.دم غروب را می بینم که در پاشویه رگه های زلال از بین انگشتهام سیاه و چرک آلود فرو می ریزند و صدا، صدا از همه جا می آید.اهواز سرخ و سربی است در همه گذشته ام. همیشه تفته است زمین. صدا گرم و سرخوش است.گرسنگی رمق دستهام را گرفته.دلم اذان می خواهد. اذان سفره است.اذان بوسیدن پیشانی پسرانه من است.اذان چرب و شیرین است.اذان سیرمانی است.ربنا را تاب نمی آورد ده سالگی هایم.ربنا گرسنگی است ربنا کشدار وبلند و تمام نشدنی است.ربنا را با اذان اشتباه گرفتن و فهمیدن و سر خورده و گرسنه تر شدن همه کودکی های رمضان من است.ربنا گرسنگی است.مثنوی افشاری تشنگی است.تشنه ام.صدا گرم و ملکوتی و پایان ناپذیر است.اینجا در میانه جوانی پهنای صورتم ناخواسته خیس می شود از هرم ربنا.دلم سیر می شود.صدایم می زنند سر سفره بروم.گرسنه نیستم.تشنه نیستم.دلم تشنگی می خواهد.دلم حیاط داغ و غروب سرخ می خواهد.پاهای چرک و انتظاری که به سر نمی رسد.بی ربنا غروبم را سر بریده اند.افطارم اخته و ابتر است.سفره شام همیشگی است.دیروز زودتر از همه مادر فهمید.گفت انگار رمضان نیست.چی کمه.پدر زولبیا و بامیه گرفته.نه سفره سفره نیست.اذانی پلاستیکی پخش می شود و حالا لابد باید عطشان و گرسنه بود.نیستم. نیستیم.ما آدمهای این صدا و سیما نیستیم.ما آدمهای این جمهوری مردمی نیستیم.ربنایمان را از لا به لای سایت های برانداز پیدا می کنیم.خبرهایمان را از بیگانه ها می گیریم.بیگانه ایم. دیگر حماسه ساز نیستیم.من از یک خانه ی مذهبی طبقه متوسط گزارش می کنم.ما دیگر مسلمانی که صدایمان می زنند نیستیم.نباشیم.خدایا این نامسلمانی و نا تسلیمی را در این رمضان از ما قبول کن.باشد که از رستگاران تو باشیم.
http://musix.info/music/indahan.htm
دانلود مثنوي افشاري با صداي استاد محمدرضا شجريان
http://musix.info/music/rab.htm
دانلود "ربنا" با صداي استاد شجريان

می دانم ابی و داریوش آهنگ مشترک هم دارند.چون برایم مهم نبوده اند از کودکی آنها را اشتباه می گرفتم.مردهایی بودند با ریش وموی زیاد و صداهای بم که فریاد می زدند.داریوش در باغی مهمانم بود برای او شراب و برای خودم نوشابه ریختم.ابی او را رسانده بود.بعد از مدتی گپ دوستانه که باغ شلوغ تر شد ابی آمد دنبال داریوش و با هم رفتند. در تمام این مدت چهره کسی که همراهش بودم شبیه هر دو بود و من با او از ابی-داریوش حرف می زدم.بعد از رفتنشان کسی را دیدم که اسمش میلاد بود اما احساسم به او شبیه اردوان بود ولی چهره احسان را داشت.احسان چهره ای ظریف و خواستنی و از یاد نرفتنی دارد.روایتی معتبر است که اولین دو بیتی ام را به خاطر قهر با او سروده ام که به خاطر انس با باباطاهر مزمونی سوگناک و عاشقانه داشت.میلاد با بد عنقی اردوان و ظرافت احسان با احسانی صحبت می کرد که کاملن دخترانه سخن می گفت و اصرار داشت او را ببوسد.از احسان پرسیدم چرا سراغی از من نمی گیرد و آیا کتاب می خواند؟ او گفت که در خانه ای تاریک کتاب می خواند. گفتم چرا نشانی خانه را به من نمی دهد و او گفت که او آخرین نفر است و به زودی من باید به جایش قرار بگیرم. بعد چهره هامان را به هم چسباندیم.همه جا تاریک تر و چشمان احسان پر نورتر شد تا من بیدار شدم.روی صندلی عقب ماشین در یکی از بیابان های اطراف شیراز.تمام پنجره های ماشین را کور کرده اند و نور خفیف است.۴ روز است چیزی نخورده ام.روزه ام.موبایلم اجبارن خاموش است.ظهر می رسانندم شیراز.تلویزیون تماشا می کنم و این ها را برای تو می نویسم.
گفتی که:
_باد مرده است!
از جای برنکنده یکی سقف رازپوش
بر آسیاب خون
نشکسته در به قلعه ی بی داد
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون
مرده است باد!
گفتی :
_ بر تیزه های کوه
با پیکرش، فرو شده در خون
افسرده است باد!
□
تو بارها و بارها
به زنده گی ت
شرم ساری
از مردگان کشیده ای
این را من
همچون تبی
_درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند احساس کرده ام.
وقتی که بی امید و پریشان
گفتی :
_مرده است باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!_
آنان که سهم هواشان را
با دوستاق بان معاوضه کردند
در دخمه های تسمه و زردآب
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان
_ زنده است باد!
تازنده است باد!
توفان آخرین را
در کارگاه فکرت رعد اندیش ترسیم می کند
کبر کثیف کوه غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می کند.
□
آنان
ایمان شان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است
گفتند:
باد زنده است!
بیدار کار خویش
هشیار کار خویش
گفتی:
نه! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!
تو بارها و بارها
با زنده گی ت
شرم ساری
از مردگان کشیده ای
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام
8 بهمن 1353

می توانستم به سنت عام در آستانه این فصل به تلخ نوشتن خود را موجه جلوه دهم.لذتی مالیخولیایی دارد دلگیرانه از فروردین نوشتن.می خواهم پرهیزگارانه از این وسوسه بگذرم و چنان که از روشنی ضمیر تو آموخته ام رها و بی خویش با بهار خویشی کنم.چرا ساده نگویم چه مایه خرسندم از شروع فصلی که انتهایش ابتدای توست. می توانم مثل ده سالگی ها پابرهنه تا انتهای فصل بدوم. بی خویش از خویش. بی پروای قضاوت و دوزخ. بگذار یک بار عریان جوانه هایم را به دیگران نشان بدهم. از هر چه بوده ام خسته ام. بگذار بگذرم از این گذار گذرنده در من. من که زیباترین دیگران بودم. . .
انگار بور بودی و چیزی سرت نبود.انگار توی آشپزخانه بودی و سپید پوشیده بودی. یک کلید طلایی کوچک دستم بود. گفتم بیا بگیر.با خجالت و شرم کلید را گرفتی.بیرون آمدم و دری پشت سرم بسته شد. کلید افتاده بود پشت در.برش داشتم و در زدم. لای در را کمی باز کردی. کلید را توی مشتت گذاشتم. در را زود بستی. دوباره کلید پشت در افتاده بود. این بار خودت در را باز کردی کلید را که توی دستت گذاشتم انگشتانم را کمی گرفتی. خنده و شیطنت و شرمساری در چهره ات می دوید.در را که بستی بالای در یک مانیتور بزرگ بود و یک زوج جوان دیوانه وار بر هم بوسه می زدند.از خواب پریدم.
لا اکراه فی الدین، قد تبین رشد و من الغی . . .
پس حسین(ع) به آن جماعت نگریست و فرمود: اگر دین ندارید،آزاده باشید
۳۰ سال پیش امام حکم کرد که حکومت نظامی شکسته شود.حکومت نظامی یعنی با تک تک شما مشکلی نداریم اما با تجمع شما چرا. ۳۰ سال بعد حکومت نظامی در عرصه فرهنگ، تجمع لینک ها را ممنوع و مصداق جرم اعلام می کند به عبارت دیگر: دیگی واسه مو نجوشه سر سگ توش بجوشه
علی (ع) -امام بر حق - زمانی حق و تکلیف حاکمیت را بر خود پسندید که به فرموده اش از فشار جمعیتی که خواهان او بودند بیم آن بود که شانه هایش در هم بشکند.شانه های فاتح خیبر را می گویم. امروز مسئولی که مدعی است که منتخب مردم است، هفتانی که یک سیستم انتخاب مردمی است را حذف می کند. پرتقال فروش را؟
در دوگانه ی خودی و غیر خودی وزنه رسمیت باید در همه شرایط به نفع سمت خودی باشد. این یک خط قرمز است. آیا هفتان در چشم تنگ شما رسمیت و مقبولیت و اعتباری افزون از تمام پیکره یک وزارت فرهنگ و یک کرور نهاد و سازمان زنجیره ای و سرطانی یافته است که وقت وجین اش رسیده بود؟
پیامبر اسلام فرمود: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
در پایتخت امپراطوری اسلامی، در خلافت امیرالمومنین،خوارج بعد از نماز بالای منبر مسجد کوفه می رفتند و علیه حقانیت علی داد سخن می دادند.حضرت به عمار می فرمود بالا برو و پاسخشان را بده.ابوذر به حضرت عرض کردند چرا اینان را به زندان نمی افکنید؟! حضرت فرمودند باید همه زندان را پر کنم؟ تا دست به شمشیر نبرده اند و به بیت المال مالیات می دهند،در امنیت و آزادی اند.ما هفتان نویسان تریبون نماز جمعه نخواستیم.مالیات هم می دهیم. سلاح سرد و گرم هم حمل نمی کنیم.شما که از ولایت علی دم می زنید عمار را بالا بفرستید.
حضرت رسول وسعت بیکران ولایت علی (ع) را شرط عاقبت به خیری می داند. امروز عاقبت به خیری در محدوده تنگ سلیقه مسئول تحصیل می شود.
هفتان همه سلیقه ها است. همه نگاهها.پس نزدیکترین برایند به واقعیت را دارد.آنکس که واقعیت را انکار می کند دیوانه است.دیوانه شرعاً اجازه تصرف در مال خود را هم ندارد چه برسد به پذیرش مسئولیت فرهنگی جامعه مسلمین. به قول شاملو: ابلها مردا! عدوی تو نیستم، انکار تو ام!
حضرت امیر به مالک فرمود: مالک منتقدانت را نزدیک ترین حلقه به خود قرار بده.امروز کار از دور و نزدیک گذشته است. عینک را برداریم.این چشم خانه ها تهی است . . .
هجران کیفر عشق است.
علی (ع)
اگه محبتی دارید بهم واسش فاتحه بفرستید.

من توانستم تا ۵ صاعقه را بشمارم. باران کینه توزانه سر به شیشه می کوبید. همه از همه چیز توبه کرده بودیم. خشم مهربانانه ترین توصیف از وضعیتی است که آسمان دچارش شده بود. در قفل در کلیدی چرخید. صدای پای کسی با باران ضرب گرفته بود. او آمده بود. بعد از یک هفته برگشته بود شوشتر. در تمام این یک هفته به احترام نبودنش به تمبکش دست نزده بودیم. حالا در آستانه در پیکره تاریکش با روشنای رعد آمیخته بود. در نیمه باز زخمه های تیز باران را به صورت ما می زد. صدای باز شدن زیپ را با خشونت و هوس شنیدیم. و بعد دایره تاریکی که در دست های محمود جان گرفته بود و هر ضربش فاصله خالی میان دو رعد را پر می کرد. حدود ۳ نیمه شب ۵ کله حیرت زده مثل کله جوجه کرکس های گرسنه در لانه، سیخ ایستاده بودند و شوکه شده به آن همه ملکوت و حماقت می نگریستند. کسی نفهمید چه کسی اولین فریاد را کشید: ترک خر!
گرفته ره مه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم
گرفته ز من آشنای دلم
نمی توانم آرامش بخش باشم. نمی توانم امید بخش باشم. پس نمی توانم باشم. ساده تر از آنی که فکر می کردم، روحم را در چشم های سرخ آیینه دیدم. سحر سرخ است. روپوش تو در تصویر سرخ است. انار سرخ است. پشیمانی سرخ سرخ سرخ است. نامت را پله های بیمارستانی که حماقتم را تماشا کرد هجا هجا بر صورتم کوبید. می خواستم برگردم اما هیچوقت نفهمیدم چه وقت و کجا از تو جدا شدم. آنقدر حضور تو در من همیشگی بود، که نبودنم را در نزد تو ندیدم. احساس می کردم کافی است بر این حس ویرانگر دست نیافتنی بودن غلبه کنم. اما حالا، طبق قرار، با قلبم در دستم ایستاده ام. چراغ های خانه خاموش است و من ساده لوحانه امیدوارم که برق رفته باشد. هیچ نسیمی، هیچ برگ سرخی را در این پاییز از پیچ کوچه عبور نمی دهد. حالا خاکستری ها تنپوش روزهای بعد از تو اند. من اینجایم، تنها و دوست دارنده و دوست دیگر زیبنده نام غریبه ای است که هر صبح به لحن شیرین تو فکر می کند وقتی اینجا در تبعید شماره ای که نمی دانم، روی دیوار این فاصله، خط های کوتاه و بریده بریده روزها را دفن می کنند. مثل خط هایی که لیاقت دارد روی سبز بی رمق رگ ها بنشیند. در مقطع یک دست، که خون شکل گیسوست، در هجای ساده نامت،ماندنی شدم...
از من سراغ بگیر.بسیار دلتنگم
در خانه دانشجویی مان ۳ تلویزیون داریم.یکی در اتاق من که روزی ۲-۳ ساعت شبکه ۴ پخش می کند. دیگری در اتاق عمومی مان که همه روز فوتبال نشان می دهد و آخری در انباری متروک خانه که چیزی نشان نمی دهد. اهل انباری همیشه غریبه اند. همیشه صداهای بلندی دارند و نیمه شب ها صدای لخ لخ دمپایی شان برای نماز بیدارم می کند گاهی که شیر آب را بیهوده باز می گذارند یا پرندگان را به وحشت می اندازند. وقتی که ما به چشم های هم نگاه می کنیم و چیزی نمی گوییم. قرار گذاشته ایم نامی از آنها در میان نباشد.آنها در میان ما هستند


شکل و فرم عبادت و صحت صورت ظاهری آن، برانگیزاننده معنا و تاثیر آن در جان و ضمیر پنهان جهان است. هرچند به خطا و جبر زمانه عده ای دلی بودن و دورنی بودن را شرط کافی و لازم کرده اند و طریقتی بی شریعت در پی گرفته اند. حال چگونه به تبعیت از مسیر و ضرورت سفر به مقصد می رسند را از خودشان جویا باید شد. من بر همان سنت مسلمانی و شیعی خود پا سفت می کنم و بر همان دین ظاهری اصرار می ورزم تا باشد که به باطن فعلیتم آگاه شوم که بی جسم و صورت، روحی را متصور نیستم و محتوای بندگی و عبودیت را تنها در فرم و قالب صحیح عبادت می شناسم.
هزار و یک نکته علامه حسن زاده آملی را از دست نگذارید. مطلب استخاره به شیوه شیخ طوسی را که به رویت رسید از آنجا گزیده کرده بودم که ذکر منبع فراموش شد.
اما شیوه صحیح قرآن به سر نهادن:
در آن بخش از دعا که قرآن ها را برابر چهره می گیرند،قرآن را به شکل استخاره باز کرده و روبروی چهره می گیریم. آنجا هم که بنا است قرآن بر سر گذاشته شود بدون این که صفحه باز شده تغییر کند آن را روی سر قرار دهید. به این شکل که قرآن به شکل باز شده و رو به بالا باشد. یعنی صفحات و نوشته ها رو به آسمان و جلد قرآن روی سر قرار می گیرد.بعد از برداشتن قرآن از سر آن صفحه را علامت گذارده یا شماره صفحه را حفظ کنید تا سر فرصت مطالعه کنید.آنچه در این 2 صفحه به دست شما رسیده، تقدیری است که در شب قدر مقدر شده. یعنی خوانشی است بر احوالات شما در سالی که پیش رو دارید. اینگونه است که آن چه در شب قدر نازل می شود سرنوشت یک ساله را معین می کند.خوشا به حال آنانی که در این چند شب، هر شبشان صفحه ای روشن تر و پسندیده تر از شب قبل دارد.
برادرانه می گویم. حلالم کنید و مرا از دعایتان وا مگذارید.
یا حق
چه کيهان ها
که در آهي شکسته مي شود
آن روز پرسیدم از بی کتابی تو و پاسخ تو کوتاه و خودمانی بود:
که چی ؟
حالا من از تو می پرسم، که چی؟
سیروس رادمنش نهایی شد،حالا می توان با اطمینان از توافقات مرگ و نفت و کلمه؛ و شیارهای این قوم بر کبود پیراهن شعرش سخن گفت.همزیستان تو در ملکوت این حادثه خواهند گریست و خواهند گفت،پس من منتظر هوشنگ چالنگی می مانم،هرمز علیپور،قاسم آهنین جان،یدالله رویایی،سید علی صالحی،حمید عرفان، مجید فروتن . . .
چه نام هایی،زیبا در مرگ تو،در این باران تابستانه،که غمگینی آب ها است...
1
در متن ميدانها
پيکرهايي خالکوب از عطر قرمز صبح
(و تنها عطر قرمز صبح
بر آهو نفس مي آموزد)
2
خواهم آميخت
چون باد در بادگيري از ابريشم ياد
در چرخ ارابه اي که نور
شلاق بر اسبانش مي کشد
3
با دلي سرشار
که دشت را زيبا به مرگ مي کند
در وزشهاي لال و
در گوشهاي رمنده ي اسبي کج زين
خواهم آميخت
شعر هایی از او را در ادامه مطلب بخوانیم

بیایید x را معادل مقدار تمام مقادیر x قرار دهیم . بگذارید x معادل سرما باشد . ماه دسامبر سرد است . ماه های سرد سال از نوامبر تا فوریه هستند . 4 ماه سرد و 4 ماه گرم وجود دارد . 4 ماه هم دمای معین و ثابتی ندارند . در ماه فوریه برف می بارد . در ماه مارس دریاچه کاملن یخ زده است . در سپتامبر دانشجو ها به دانشگاه بر می گردند و کتابفروشی ها پر از جمعیت می شوند . بگذار تا x برابر با ماه های شلوغی کتابفروشی ها باشد . همانطور که تعداد ماه های سرد سال به عدد 4 می رسد ، تعداد کتاب ها نیز به بی نهایت میل می کند .
هیچ گاه به اندازه آینده احساس سرما نخواهم کرد . آینده سرما نامتناهی است . آینده گرما همان آینده سرما است . کتابفروشی ها نامتناهی بوده و هیچگاه به اندازه ماه سپتامبر شلوغ نیستند .
برگرفته از فیلم "نابغه"
قتال ترین ماه منظومه ی شمسی. و در تواریخ آمده است در وجوب حجامت که بلا از تو می ستاند و شفافیت ضمیر بر تو عارض.(حذف به قرینه ی چی؟)
آقا ما را بردند! رفقا آمدند ما را از دم دانشگاه انداختند توی یک پیکان سفید مشکوک و ما تحصن بلد نشده بودیم هنوز.البته چشم هامان را نبستند و معلوم بود که کادری نیستند و عواملی خودسر می باشند.بعد مارا بردند یک جایی که نه نمور بود و نه تاریک و معلوم بود رانت نفتی گرفته اند که اینقدر مبلمانشان به نشیمن ما می نشیند و چقدر آنجا منشی هایش به چشم ما خواهری می کردند!
اما بساط همان قضیه تفتیش عقاید بود.اخوی فراماسونرمان می گفت انگیزاسیون! یعنی یک چیزی هایی به تو می گویند که انگیزه پیدا کنی.من تعالیم حزبی را مرور می کردم اما هیچ جا نگفته بودند گروه خونی آدم در شکنجه موثر است! ما هر چه راجع به سابقه امراض ایل و تبار و رفقا دانستیم با انگیزه بالا تقدیم حضرات کردیم اما انگار شکشان برده بود ما را لخت و عور کردند و روی یک تخت خوابانیدند و من فکر می کردم با پیکان تا ابوغریب یا گوانتانامو چقدر بنزین لازم دارد.خلاصه چندتا از آن کاره هایش آمدند با یک مشت لیوان که قبلن خلا مند شده بودند ما را بادکش کردند که ما مقاوت کردیم.
مستنداتش را که می بینید!
بعد مارا حسابی مالاندند که خیلی خوب بود و ما باز مقاوت کردیم و حتی به رویمان نیاوردیم که اینها ضعیفه اند!!!
و چقدر مقاوت خوب است! اما از آنجا که در هر بازجویی یادمان داده اند که یک نفر نقش آدم بده را بازی می کند یکی نقش ادم خوبه حالا آن ملعونشان آمد با داغ و درفش افتاد به جان ما خون سرخ ما را توی شیشه کرد و من آنجا شرمنده شدم چون فهمیدم خونم از بقیه رنگین تر است و آن رسوبات سرمایه داری هنوز در ماست از بس که خونمان بر خلاف بقیه خلقان سیاه بود!
دژخیمان که استیصال را در ما رویت کردند گفتند اینجا که تیغ زده اند شبکه خورشیدی و لنفی است و سمومات را دافع می باشد.آن وقت بود که دانستم ناخواسته بازیچه این شبکه بوده ام و حالا دارند ما را شستشوی مقضی می دهند!
خلاصه بعد از اینکه توبه نامه امضا کردیم به ما یک شربت خنک نوشاندند که دانستیم کار از کار گذشته و اینها...
چقدر سهل آن همه سوابق اوره و چربی و قند و مبارزات و تحزب را وا دادیم!
دریغ و حسرت بر ما.
مدام دست می زدند.استاد کمی کلافه بود.زیر لب چیزی گفت.ردیف های جلو خندیدند.من پرتره ام را تمام کردم که شبیه هیچکس نبود و استاد با چکش کاری تاریخ بالاخره توانست تمام جنبش ها و مکاتب نقاشی را روی نمودار سینوسی اش جا دهد.از کلاس که بیرون رفتیم هنوز دست می زدند.
از بچه ها خداحافظی کردم.توی راهرو جز من و نظافتچی که سراغ سیگار می گرفت کسی نمانده بود.باز هم دست زدند و اینبار صدای خنده شان هم وضوح بیشتری داشت.یک صدای مردانه و چند صدای ظریف زنانه.در باز شد و پسر جوانی بیرون آمد.نگاهش پر از خنده بود.یک نخ کنت به نظافتچی داد و از توی یخچال آبدارخانه جعبه ای شیرینی بیرون آورد.بین او و در کلاس ایستاده بودم.قبل از آنکه چیزی بگوید با لحن یک مامور حراست پرسیدم اینجا چه خبره؟ گفت انجمن ادبی!
دو سالی بود پایم را جایی نگذاشته بودم که تجمع شاعرانش بیش از 3 نفر باشد.وقتی از جلوی در کنار نرفتم گفت بفرمائید! دستش را روی شانه ام گذاشت و وارد شدیم.سلام کردم و همه پسرها و دخترهایی که صندلی هایشان را دایره وار چیده بودند سلام گفتند.جایی نزدیک در نشستم.روی تخته کلاس چند نام و شماره بود.پسری که مرا وارد کرده بود گفت کجا رسیدیدم؟یکی از آقایان جلسه که مقدار متنابهی مو و چیز های دیگر داشت گفت نوبت منه لابد! بعد غزلی خواند که به دل می نشست.گهگاه سر بعضی از کلاس ها دیده بودمش.بعد از شعر خوانی او، یکی از خانم ها که فکر می کردم و درست هم فکر می کردم که استاد زبان بود یک اسم دیگر به اسم های روی تابلو اضافه کرد. همه چیز به همین روال ادامه داشت.کسی شعری می خواند و اسمش روی تابلو اضافه می شد.گهگاه نیز بقیه چیزی یادداشت می کردند.هم غزل خوانده می شد و هم کارهای آزاد.شعر ها خوب بود.بعضی ها زیر زبان گوشم مزه می کرد.پسر جوان که حالا فهمیده بودم موسوی نامی است گفت شما هم کاری برایمان بخوانید.خواندم و باز صدای دست زدن فضای اتاق و راهرو بیرون و کلاس های مجاور را پر کرد.
حلقه با شعرخوانی من تمام شد بعد یک دسته کاغد سفید و بریده شده دست به دست بین همه چرخید.از نفر کناری ام پرسیدم قضیه چیه و توضیح داد که 2 اسمی که شعرشان بهتر بوده را انتخاب کن و بدون اولویت بنویس.(( بدون اولویت)) عبارت دوستانه ای بود.دو اسم را انتخاب کردم و نوشتم.لازم به توضیح نیست که اسم خودم هم یکی از از دو اسم بود.کاغذ ها که جمع شد شمارش آرا شروع شد.شنیدن اسمم وقتی خطی تیره و کوتاه جلوی اش اضافه می شد دلگرم کننده بود. و بعد تناوب و تکرار این اسم به شکلی واضح گونه هایم را سرخ کرده بود.به شکلی عصبی لبخند می زدم و سعی می کردم سرم را پایین نگه دارم. نگاهی به چهره هایی که می خندیدند، کرکری می خواندند و تعداد خطوط تیره جلو اسم هم را با صدای بلند تکرار می کردند نشانم می داد که جز من کسی از قضاوت شدن نمی ترسد.کسی به چندم بودن فکر نمی کند.وقتی باز هم صدای دست زدن و تشویق بلند شد ومن بسته کادو پیچ شده کوچکی را از آن استاد زبان می گرفتم نگاهی به اسم های روی تخته انداختم.جلوی بسیاری از اسم ها حتی یک خط تیره هم نبود.بسیاری از کسانی که سعی می کردند بدون آنکه دهانشان خامه ای شود،رولت های درشت را ببلعند حتی به خودشان رای نداده بودند.کسی مرا نمی شناخت.کسی نام کوچکم را نمی دانست. کسی کسی نبود.همه می خندیدند،شعر می خواندند و ذرات شیرینی را از دور دهانشان پاک می کردند.این همه چیز بود.برای منی که طاقچه اتاقم همیشه لکه ی چند لوح و جایزه ادبی را تحمل می کند این اتفاق تازه ای بود.نام ها را مرور می کنم،نه ابوتراب خسروی،نه جواد مجابی،نه شهلا پروین روح،نه شمس لنگرودی،نه شمس آقا جانی،نه علیرضا بهنام،نه هیچکس دیگری در آن اتاق نبود.داورانی که به چیزی فکر نمی کنند.جشنواره ای که از هیچ ارگانی هیچ صلتی نمی ستاند و دست هایی که بی هیچ سکه ای صدای شان تمام راهرو را پر کرده بود.مدام صدای دست زدن می آمد.
اگر تلخی نکند ، هیچکس متوجه طعم گردو نیست.آنچه خرده های مغز گردو را در یک لقمه ی نان و پنیر خواستنی می کند ، لذت خرد کردن و له کردن آن زیر دندان است ، مخالف خوانی گردو با نان و پنیر در ترد بودن و شکننده بودن.
گردو به تو لذت جویدن و سرکوب کردن می دهد، واین یگانه چیزی است که اشتهای تو را بر می انگیزد.نوعی آنارشیسم که زیر دندان های تو له می شود . تو ژنرال پیروز میز صبحانه ای که لذت جنسی عمیق ِ جویدن،ناکامی ها و تنهایی های بستر شبانه ات را جبران می کند.
گاز بزن ، این سهم تو از قدرت است !
میراث قوم من ، درد کهنه ای هم دارد . مطب تعطیل است . پیاده بر می گردم . خوش نیستم . سمت می گیرم ، پل سفید ، که از قوس هایش کم نشده باشد . باران ِ آبان پوست خیابان را بیدار می کند . اینجا ، اهواز ، مهر را هم به آفتاب تابستان باج می دهد . پائیز از آبان نام من آغاز می شود و کوچه های دبستانم . امانیه ؛ جندی شاپور ؛ دبستان دکتر هوشیار…
15 سال پیش روز ثبت نام،کنجکاو همین کوچه بودم.آن روزها شروع جنگ بوسنی بود.امروز کدام جنگ تمام می شود ؟ کدام جنگ آغاز می گیرد؟ جنگ زاده و جنگ زده به تابلوی خیس مدرسه زل می زنم و در نیمه باز مانده اش. همهمه ی پشت دیوارها پشتم را می لرزاند .
خانه ها همان هایند . عبوس و بخشاینده . به ابروهای پیوسته کسی فکر می کنم و خنده ای که دیگر نیست.کدام خانه بود ؟ سلماز من کجاست ؟ چند مجتمع مسکونی زمخت چهره ی کوچه را لک انداخته اند . متراژ مناسب و جای مناسب تر، خانه های سالخورده را از سکنه خالی کرده . از خانه هایی که تخریب نشده اند چندتایی مانده با پنجره های شکسته و دالانی تاریک . حروف اسم کسی سالهای دبستانم را خط می اندازد. به دانشجوی معماری بودنم فکر می کنم و اینکه در سالهای بعد ، من خاطرات چند نفر را تخریب می کنم . خانه های امن کودکی هاشان را با برج های کج تعویض می کنم .
من که بیمار روزهای آبانم و خنده ای که نمی دانم کجاست و چه سهمی از هوا را نفس می کشد . می دانم باران پاییزه غمگینی ِ آبهاست و چهره ی شهر ها عوض می شود . قطراتی که بر گونه هایم ، از باران شورتر است . بغضم را پنهان می کنم . می دانم بی چتر در باران کسی به اشک هایم شک نمی برد . به آسمان نگاه می کنم و باران های همخون که تنم را خط می اندازند . ابرها ادامه ی پلکهایند و روز هایی که بر باران می بارم .