متاسفانه یا خوشبختانه نه منی که این یادداشت را می نویسم و نه شمایی که می شنوید و یا می خوانید مزدی دریافت نمی کنیم.ادبیات برای ما جز هزینه چیزی نبوده است.ادبیات مطلوب ماست.مطلوب انسان است،بوده و خواهد بود .
اما نگاهی به زندگی روزمره انسان و تقلاها و تمناهایش نشان می دهد که کاملا" معطوف به ادبیات نیست.کسی داستان نمی خورد و شعر نمی نوشد.تاریخ ثابت کرده که انسان بدون التذاذ ادبی هم به زیست خود ادامه می دهد.پس نسبت ادبیات با امر مطلوب چیست ؟آیا آنچه ادبیات می شود مطلوب شده یا آنچه مطلوب است در معرض ادبیات قرار می گیرد؟ پاسخ به این وضعیت، موضع مارا در طول تاریخ ادبیات تعیین می کند.
دیدگاهی هست که منویات خود را ادبیات کرده و بر این نمط خود را مطلوب جلوه می دهد.نگاهی کنیم به دهان قصیده پردازان درباری از دیروز تا امروز که از اشرفی پر می شود و دهان مخالف خوانانی که در هزارتوی های جهل با جوالدوز محشور. تفاوت گلها و گلوله ها،وقتی که بر سینه ی شاعران و نویسندگان نقش می بندد.
2 گفتمان همیشه حاکم بر روح جامعه ایرانی(قدرت و مذهب) خواسته یا نا خواسته ادبیات را تحت تاثیر قرار داده اند.کهن الگوهایی که در افسانه ها و مثل های ایرانی به چشم می آید محصول همین وضعیت است.این نگاه، همیشه خواست ِ خود را در ادبیات خود جلوه داده و تاویل خود را، تا آنجا که می توانسته به خوانش رسمی جامعه بدل کرده. و بی شک این رفتار از کثرت نظر، چه در آنچه بیان شده و چه در چگونگی بیان می کاهد.
پس این دیدگاه در تمام تاریخ ، بر گرده نگاهی نشسته که سعی داشت آنچه ادبیات می نماید را مطلوب بداند ونه مطلوب را ادبیات.تفاوت بسیار ساده و و حشت آور است.
یکی آنچه مطلوب است را می گوید و دیگری آنچه را متن در خودی ِ خود تحصیل کرده مطلوب تلقی می کند.یکی ادبیات را دهانی برای بیان خود یافته و دیگری ادبیات را گوشی و فرصتی برای کشف و شنیدن خود.
حال بنگریم به دوره ای که مذهب و قدرت به هم پیوند می خورند و کمترین اصطحکاکی با هم ندارند.
عصر صفویه !
فرصتی تاریخی برای آنکس که هنر را دهان می داند نه فرصت کشف.ببینید سیری را که به حداقلی کردن تاویل پرداخت، در این دوره به جایی می رسد که نه تنها مخالف را بر نمی تابد، بلکه آنچه را هم که تماما" موافق نباشد زائد و بی هوده تلقی می کند.
شعر در عصر صفوی چنان نحیف می شود که جز مدح و مرثیه از آن نمی ماند.در داستان نابغه ای مانند ملا حسین واعظ کاشفی ، خود را در مقتل نویسی و روضه الشهدا دفن می کند.از موسیقی که نوازنده آن در عصر سعدی و حافظ استاد خطاب می شد،در چشم جماعت مطربی می ماند که لایق پست ترین گوشه های جامعه است.از نگارگری تنها شمایل سازی به جا مانده.و از معماری بر خلاف استنباط عمومی، به سبب تمرکز بر مسجد سازی، تنوع و تفکر در بافت شهری و مسکونی از دست می رود و از نمایش و بازی، تنها تعزیه است که مجاز به بقاء است.
این رژیم ِ لاغری ایدئولوژیک از فرهنگ ایرانی نیمه مرداری نحیف می سازد که به جای تمدن به تجدد و فرنگی مآبی دچار می شود.فرهنگی حداقلی شده که بعد از اندک زمانی برای بقاء وام دار ِ تازه به دوران رسیدگی مغرب زمین است .
ادبیات هر ملتی ، ((من)) آن ملت را می سازد.ماهیت و هویت آن را .
((من)) ایرانی ، منی دیکته شده از سوی نگاهی است که از تخت و منبر به اجتماع نگریسته. منی بخشنامه ای که با واقعیت فاصله ای معنا دار دارد.نه از فساد و فحشا و نه از ریا و دروغ در آن خبری نیست.مدینه ای فاضله که می گوید :
هنر نزد ایرانیان است و بس !
نه ! نمی شود! باید بین دهان بودن و گوش بودن ِ ادبیات انتخاب کرد.تاریخ اثبات کرد که آن نگاه جزم گرا فرهنگ جامعه را به انقراض می کشاند.پس انتخاب انجام شده!
حالا با این عیار آنچه می نویسیم و می خوانیم بیشتر گوش است یا دهان ؟
انقراض سلطنت یا حتی سکولار شدن جامعه(مطلوب یا نامطلوب) رهایی بخش نگاه نویسنده از آن نگاه بخشنامه ای نیست.نگاه کنید به ادبیات داستانی این چند دهه، چند اثر می شناسید که تلقی شما را از آن من رسمی تغییر داد باشد ؟تغییری که بدون مقاومت و مخالفت نیست.چند اثر را می شناسید که نشر آن در جامعه مخالفتی را تحریک کرده باشد.بدون شک داستان های بی رنگ و بویی که منتج از همین نگاه رسمی و سنتی است چه تپش هایی رمانتیک باشد چه جهش های حزبی، آن الگوی دهان بودن را مبنا قرار داده است که این نگاه را تغییر نمی دهد.
چرا در ذهن خود بوف کور را مرور می کنید ؟ مگر نه آنکه بعد از هدایت آثار بسیار منسجم تر و ساختمند تر و داستانی تری خلق شده؟پس چرا هنوز به بوف کور بر می گردیم ؟ مگر هدایت با این ((من)) چه کرده است ؟
نگاهی به هر دین و مذهب و ایسم و مکتب انسان شناسی و روان شناختی نشان میدهد که مهمترین و اساس ترین و اصلی ترین مسئله ای که با طرح آن موضع تفکر مشخص می شود جنسیت است.
و امر جنسی را منشاء شناخت و حتی تغییر انسان دانسته اند. ((من)) بخشنامه ای ایرانی چقدر در امر جنسیت منطبق با آن چیزی است که زیست جنسی ایرانی نشان میدهد ؟ حذف فردیت و حذف تامل و تفکر در باب جنسیت بزرگترین آسیبی است که این من بخشنامه ای بر پیکره فرهنگ ایرانی وارد کرده.تاسف انگیز است، مباهات کردن عده ای به اینکه ما در فارسی ضمیر جنسی نداریم!
زبان جلوه ی ذهن است.زبانی که خود در بطن خود جنسیت را از نگاهش حذف کرده است ، چقدر توانایی شناخت و تغییر انسان را دارد ؟ بله ! ادبیات ایران از زیباترین،لذت بخش ترین و همچنین مخدرترین ادبیات جهان است. و به همین میزان نیز قدرت تاثیر و پیش از آن تحلیل ندارد.چه اینکه در ریشه شناسی جدایی روشنفکران و توده مردم در ایران بسیاری به دلایل زبان شناسیک آن می پردازند.ساختن یک ادبیات حقیقی و یک من حقیقی بدون تغییر و تخریب این ((من)) رسمی و کذایی امکان پذیر نیست ! و مهمترین بابی که گشایش این امر را میسر می کند تامل در باب جنسیت است.تامل در باب جنسیت را در لغت اروتیسم می گویند.چگونه است که این تفکر مذموم نشان داده شده ؟سوره یوسف که احسن القصص قرآن است،نگاه کنید به آسیب شناسی جنسیتی و روانشناختی قرآن در باب قوم لوط و تبیین امر مطلوب در جنسیت در توصیف بهشت.اسلام هرگز با جنسیت بر خورد حذفی نداشته، این را در دیگر جوامع اسلامی هم می بینیم.این حماقت تاریخی ریشه در کجا دارد؟خدایی که با << خلقناکم ازواجا >> تمام ذرات جهان را از نر و ماده آفریده، چه نسبتی دارد با من ایرانی که اصلن نر و ماده ندارد !؟
نرینگی و پدرسالاری تیتر و شناسنامه فرهنگ ایرانی شده، پس نیمه گمشده و محذوف زنانگی کجاست ؟
هنر هدایت آن جاست که زن اثیری حافظ را به لکاته ی ادبیات عامه نزدیک می کند.در حقیقت آسمان را به زمین می رساند. میل جنسی و دیگری خواهی ایرانی مانند هر چیز دیگری گرفتار آن نگاه مانوی و 2گانه است.سوی نیک آن عشق نا می گیرد و مانند کفتر به هوا می رود و سوی شر آن شهوتی حیوانی تلقی می شود که در حد الاغ و خر و استر و مغ بچه گرفتار است.
این جنسیت شقه شقه شده،این ((من)) شقه شقه، منی دروغ گو می سازد. دروغگو فراموشکار است.حافظه تاریخی ندارد و هزار بار از یک سوراخ گزیده میشود.چون زبان تحلیل ندارد.به چرخه سوخت هسته ای رسیده اما جامعه اش در تفکر ماقبل انفورماتیک سرگردان است.هنوز در بودجه نویسی مملکتی می پرسند امسال بودجه را انقباضی بنویسیم یا انبساطی ؟ اقتصادی که هنوز در برابر 2 ابر روایت اقتصاد سوسیال و لیبرال موضع شفافی ندارد. می گویند جامعه ایرانی قابل پیش بینی نیست! هیچ پدیده ناشناخته و تحلیل نشده و کلاسیک نشده ای قابل پیش بینی نیست.من ایرانی ناشناخته مانده، و مادر این من ادبیات است ! حالا نویسش ما چگونه باید باشد؟
کدام نویسنده ما جنم هدایت را نشان داد ؟ هدایت متهم به هزار و یک فساد و روانپریشی است و من نمی دانم آگاهی عمیقی که در بوف کور موج می زند محصول کدام نئشه جات است؟ به ما هم بگویید! ذهن کوته بین این ((من)) بخشنامه ای در مقابله با ضربه ای که از هدایت خورده چاره ای جز فرافکنی ندارد.چقدر زندگی نامه ساختگی ؟ چقدر روایات متضاد؟ چقدر آنالیز روانپزشکی؟ چقدر هدایت سنجاق شده به راوی بوف کور ؟ کدام نویسنده ایرانی جنم این را داشته که من راوی را در مقام اول شخص تخریب کند و به قولی بی آبرو و رسوا و از عواقب آن نهراسد؟
فراموش نمی کنم چهره کلافه مهدی ربی را در برابر کتابفروش فرهیخته ای که اصرار بر شباهت مهدی با پرسوناژ داستان داشت.
آن گوشه دنج سمت چپ سرشار از لحظات عمیق و داستانی است که ((من)) رسمی را می شکند و متن را به شناختی عمیق از جنسیت می رساند. تمایلات و نیاز ها، عقده ها و نرسیدن ها، داشته ها و نداشته ها، ناتوانی ها و توانایی ها، چه آنجا که دستمایه قربانی ابراهیم می شود و چه آنجا که در صفحه 11 می خوانیم :
یکی از همکارانم می پرسد چرا ازدواج نکرده ای ؟ نکند مرضی ، ناتوانی،چیزی داری ؟
ناتوانی ، این از آن کلماتی است که کنار دویدن چند وقتی است که ذهن مرا بسیار درگیر خودش کرده.یک جورهایی احساس می کنم به هم مربوط می شوند
و همین نداشته ها است که ما را به شناخت می رساند :
گاهی توی ماشین ها را نگاه می کنم. دو نفری که جلو نشسته اند به محض اینکه از کنارم عبور می کنند شروع به حرف زدن می کنند یا دیالوگ کوتاهی بین شان رد و بدل می شود. من مطمئنم که حداقلش درباره ی دویدن حرف می زنند که من باعثش شده ام.خیلی برایم لذت بخش است.به خصوص اگر یکی از آن دو نفر زنی باشد و لبخند محوی هم بزند.با اینکه تنها دویدن را دوست دارم ، با اینکه مسیرهایی را انتخاب می کنم که با آدم ها رویرو نشوم،با اینکه ساعاتی را برای دویدن انتخاب می کنم که خلوت ترین ساعات شبانه روز هستند، همیشه یک جور نیاز به دیده شدن در وجودم هست.حتا وقتی تا کیلومتر ها ماشینی دیده نمی شود و اتوبان خالی خالی است، همیشه فکر می کنم کسی هست که مرا می بیند.کمر را صاف می کنم و استیل دویدن را نگه می دارم. حتا با آن آدم خیالی حرف می زنم . مثلا" می گویم : شما چطورید؟ من بد نیستم و فکر می کنم امشب شب خوبی باشد.
در قربانی ابراهیم ، نگاه عمیق راوی به خود است که که او را تکان می دهد، کشف غروری نا خودآگاه و شرمی خودآگاه. باز هم با 2 گانگی و 2 شقه گی مواجه ایم . و نگاه کنید به تغییر زاویه دید هوشمندانه در این داستان.
همین فرافکنی ها و محافظه کاری هاست که در مراسمی آیینی در مقبره به چشم می آید.کشف گورهایی با نام کسانی که به چنگ نیاورده ایم. شخصیت ها رقابت تاثر انگیزی دارند برای آنکه ناکامی های خویش را به شمارش درآورند.معشوق خوب معشوق مرده است!
همان من پنهان شده و و سرکوب شده را در داستان دوچرخه سوار می بینید، و تلاش راوی برای عبور از پرده هایی که همیشگی اند، و امتداد همان سنت در داستان بعدی در رفتار پرسوناژ زن.زنی که تمایلات و تپش های قلبش را پشت سنگر رسمی زناشویی پنهان می کند. و چه چینش هوشمندانه ای دارند داستان ها .
نگاه کنید به نداشتن ها و نرسیدن ها و نبودن هایی که در زخم رقیب،مسیح و چشمان سیاه سیالند.
همیشه فضایی خالی هست که من سرکوب شده را عیان می کند.به راستی چشمان سیاه کیستند؟ چرا شنیدن ماجرای زخم رقیب،شخصیت ساکت داستان را آشفته می کند؟آنچه در او و در مسیح زنده به گور شده چیست ؟
مهدی ربی جنم آن را نشان می دهد که این زنده به گور شده ها را، این حذف شده ها را، این شتر دیدی ندیدی ها را از بطن زندگی آدمهای قصه اش بیرون بکشد.ببینید چطور امیال سانسور شده ی ایرانی در آدمهای مهدی ربی رفتار می سازند.باد مخالف،ملیحه، و دوباره می تونم دوباره ببینمت.
مهدی شرحه شرحه پرده ها را کنار می زند و تلاش برای آزادی مفهومی دارد که با آن زاده می شویم و می زایانیم.چقدر تماشایی است وقتی به صفحه آخر کتاب می رسیم و آنی را تجربه می کنیم از زاویه مرد ایرانی که زنی را کشف می کند که فکر می کند او را می شناخته و تعجب چقدر احساسی انسانی است:
بویش می کنیم و می بوسیمش. با او حرف می زنیم. بلند می شویم می رویم وسط پل.دوباره کنار هم می خوابیم و می چرخیم سوی هم . یک دسته از موهای رویا را می گیرم توی دستم باهاشان بازی می کنم.
- رویا یک سوال بپرسم؟
- بپرس عزیزم
- تو بین کلینت ایست وود تنها و مارلون براندوی عیاش کدام را می پسندی ؟
- آلون دلون زن باز را !
جمله آخر تمام نشده پیشانی ام را به سرعت باد می بوسد و قهقهه ای ترسناک می زند و با سرعت می دود آن طرف پل.فریاد می زنم : فکر نمی کردم از این حرف ها بلد باشی!
می دود و مانتو و روسری اش را در می آورد می گوید :
کجاش را دیدی!
ساعت چهار صبح است.


